چهارشنبه چهارم آذر 1388
...
But... she cries in the night
Just to try to hold on
No one can hear her
She's all alone
This little girl closes her eyes
All that she wants
Is someone to love
Someone to love
جمعه بیست و نهم آبان 1388
مريم گله نازه منه...:*

بالاخره تولد مريم هم مبارك شد!
اي كه نميشه گفت اين دختر چقدر دوست داشتني يه!
>D:<
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
Andy
چی میخواستم بگم ؟
آها !
سوال اینه که
کسی آیا تا حالا "اندی" رو کشف کرده ؟
خوشگل محله مو شون شاید این کارو کرده باشه !
اما واقعا همه بهش مدیونیم !
اگه خیلی از آهنگاش نبودن ما واقعا چه جوری میخواستیم زندگی کنیم ؟! برقصیم و ترجیحا وزن کم کنیم ؟ هوم ؟
یه لحظه فکر کنید ! جدی به خدا ![]()
والا!
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
There you are...
بعضا در مواردی که به تو لِی بِل می چسبانند که "دِپرِسی" و خوب شاید واقعا هم هستی...صحبت کردن تلفنی با یک دوست آنقدر حال آدم را خـــــوب میکند که نگو! معجزه میکند! تو را از آستانه ی نابودی رد میکند و بعد از این که حرف هایت را زدی و تلفن را قطع کردی ناخودآگاه لبخــــندی است که مینشیند بر روی لبهایت!
.
.
توصیه میکنم که همیشه دوستانی داشته باشید برای این کار!
توصیه م رو جدی بگیرید!
پ.ن. با تشکر ویژه از 'مریـــــــــــــــــم'!
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
"The Idiot"
آه ! ای جنابِ آقای ِ ف ئ و د و ر د ا س ت ا ی و ف س ک ی !
ما به شما بسی علاقه داریم !
بسی !
شنبه بیست و سوم آبان 1388
يه تپش...دو تا تپش...سه تا تپش...!
میگه:
نمیـــــــــــــــــــــــــــــــــشه!
نمیـــــــشه!
(آهنگ نرم!)
نمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه!
(صدا:۱۰۰٪)
** آره، عاشقـــــــــــــــــــــــــــــم!
جمعه پانزدهم آبان 1388
Dearest Ladybird

دلم يك عالمه ي زيادِ زيادِ از اينها ميخواد! ميخوام همه ي اتاقم پر كفشدوزك باشه...لبه هاي تخت،كتابخونه،مانيتور،ميز و....
كفشدوزك هاي دوست داشتني!
جمعه پانزدهم آبان 1388
"P L E A S E"

امروز جاي خالي يه خيلي از كتابام تو كتابخونه م احساس شد!
من غلط بكنم ديگه به كسي كتاب بدم! تو رو خدا ! اگه كتابي دست كسي دارم يا فيلمي چيزي ور داره بياره!
لطفا !
ل ُ ط ف َ ن
پنجشنبه چهاردهم آبان 1388
"Yeah! We did it"
سلام!
با پوزش از تاخیری که به وجود اومد که خب کاملا طبیعیه!
![]()
این بادکنک ها زشت ترین بادکنک های جشن تولد بودند! ولی نسترن دقیقا به منظور درج در اینجا ازشون عکس گرفت! و کلا هم نمیخواستیم با احساساتشون بازی بشه!![]()
و اینم بقیه ی بادکنک ها وکلا بقیه ی چیزا:
![]()
و فک کنم که دیگه تولدم واقعا مبارک شد!
با تشکر ویژه از نویدِ دیگه (به قول خودش) که از سه روز قبل از تولد اس ام اس شمارش معکوس میفرستاد![]()
با تشکر از محمد کوثری عزیز که تولد اونم دو روز پیش مبارک شد!
با تشکر از حسین بابت اس ام اسی که فرستاد!
*با تشکر از مریم! از مریمِ بيچاره!بابت درست كردن سالاد الويه، بادكردن بيشتر اون بادكنك ها،نصب بادكنك ها و شستن كمي از ظرف ها و غيره![]()
با تشكر از ياسمن براي شركت در تولد از شب قبلش! و اهداي دو فروند فيلم خيلي خنده دار و شستن بيشتر ظرف ها و مشايعت افروز براي آوردن كيك تولد![]()
با تشكر از افروز براي آوردن كيك تولد و نرقصيدن و رفتن در كنج عزلت!![]()
با تشكر از اكرم كه همه مون عاشق مانتوش بوديم و تشكر ويژه براي شُك هاي جسماني كه براي در آوردن افروز از كنج عزلت بهش ميداد!![]()
با تشكر از نسترن براي نفر آخر بودن در اومدن به تولد! و براي ثبت لحظات تولد با گرفتن عكس و فيلم با دوربين هيجان انگيزش. و نيز با تشكر ازآقاي همسرِنسترن براي پيگيري لحظه به لحظه ي مراسم با فرستادن اس ام اس به نسترن![]()
با تشكر از مونا كه دلش خيلي ميخواست تو تولد مي بود و ميرقصيد
و با تشكر از تماس هايي كه ميگرفت و هي در جريان قرار ميدادمش ![]()
با تشكر خيلي زيادِ بي نهايت تا از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو كه فقط خودم ميدونم اون روز چي تو دلت ميگذشت...
با تشکر از خودم که اون روز واقعا سعی کردم همه چی مرتب باشه و به همه خوش بگذره!![]()
و با تشكر ويژه از خداي عزيز براي دادن اين همه نعمتِ خوب به من! و براي تاريخ هيجان انگيزي كه امسال نصيب من شد! ۸/۸/۸۸ ![]()
خداحافظ
جمعه هشتم آبان 1388
"There you go! 8/8/88! What a fantastic date"
فوق العاده هيجان انگيز ه اينكه هشتِ هشتِ هشتاد و هشت روز تولدته !
من عاشق اين تاريخ بودم!
امروز يه جشنِ تولد هيجان انگيز گرفتيم! من و ياسمن و مريم و افروز و اكرم و نسترن! و واقعا خوش گذشت به همه...و جاي بعضي ها واقعا خالي بود تا اين شادي كاملتر بشه.
الان يكم خسته م ! گزارش كامل ماجرا باشه واسه فردا!
فعلا!
8/8/88 :دي
جمعه یکم آبان 1388
"You are my everything...Always and ever"
بعضي سفرها انقدر شيرين و لذيذ هستند كه دلت ميخواد بري همه جا داد بزني و شيريني شو با بقيه تقسيم كني.
ديروز برگشتم ... و با خودم يك دنيا خاطره، يك دنيا عشق و يك دنيا شادي اوردم!
هيچ وقت تولد زودتر از موعد نداشتم! تا همين ديروز كه تو برام اوليشو ساختي! هيجان انگيزترين بود ...انقدر زياد كه من ديگه نميدونستم چي بايد بگم و خيلي وقتا ساكت بودم و اين چشام بودن كه ميخنديدند...
و بالاخره كار خودتو كردي و پكيج نايكي كه هميشه آرزوشو داشتم بهم هديه دادي...و من باز هم نميدونستم كه بايد چي بگم!
و من 22 تا شمع فوت كردم! يهو از ديدن اون همه شمع دلم گرفت كه چقدر زود بزرگ شدم ولي وقتي ديدم كنارم تو هستي..مونا هست بي اختيار لبخند زدم و آروم شدم.
و من براي اولين بار گلدوني هديه گرفتم كه هيچ وقت نداشتمش...و الان روي ميزمه و تا هميشه منو ياد تو ميندازه .
وااي كه چقدر فوق العاده بود ديروز!
هيچ جوري نميشه تشكر كرد از اون همه مهربوني...فقط باز هم مثل هميشه من ديدم كه تو بي نظيري...تو بي نظير تريني... راستي چطور ميشه تو رو بيشتر دوست داشت؟
.
.
.
پ.ن :دوسِت دارم مونا! هم تو رو هم تي شرت و حوله جادويي و هم قاب عكس سگهاي خالص رو و گلدوني كه فوق العاده بود!
پ.ن : ازت متنفرم مونا! به خاطر انگشتري كه با عشق ميخواستمش ولي بهم ندادي!
پ.ن : با تشكر از كافي شاپ فوق العاده هيجان انگيز طبقه ي دوازدهم!
پ.ن : با تشكر ويژه از نويد!
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
*Carpe--Diem 2*
خيلي زودتر از اوني كه فكر ميكردم زمان گذشت و وبلاگ من 2 ساله شد!
ياد روز اول بخير http://carpe--diem.blogfa.com/post-1.aspx
و سالگردش http://carpe--diem.blogfa.com/post-56.aspx
و چه اتفاق هايي كه نيفتاد!
بهترين چيزي كه راجع به وبلاگم هميشه دوست دارم حس هاي سرشار و بيشماري ست كه اينجا ثبت شده...كه اينجا ثبت كردم!
تولدش مبارك
.
.
و حالا تويي هستي كه
وقتي به دوست داشتنت فكر ميكنم ، "بينهايت" رنگ مي بازد و خجل ميشود...محو ميشود... و تمام ميشود و واقعا ميشود! و كاش ميشد اين تمام شدن را گفت...به تصوير كشيد...فرياد زد...و كاش همه ميفهميدند كه "دوست داشتن" چه مقدس و چه بزرگ است...چه سخت و چه شيرين است...
دوري مثل يه رويا...نزديك تر از پوست تن...
تا بعد!
جمعه هفدهم مهر 1388
"كِش يعني تكرار..."
-- بنده خدا ...تا حالا فك كردي كه اگه جاي اون بودي چكار ميكردي؟
- من؟ ... والله نه فكر نكردم...تو ديگه خيلي داري خودتو درگير ميكني! ولش كن! به من و تو كه ربطي نداره.
-- نمي تونم! حس ميكنم يه جورايي به منم ارتباط داره...احساس نزديكي ميكنم باهاش...ميتوني درك كني؟
- نه! تو ديوونه اي! من حوصله ندارم به اين اراجيف گوش كنم! پاشو بريم..پاشو الاناست كه يكي بياد گير بده بهمون! پاشو ديگه! اينجا امن نيست.
-- تو برو ...من هنوز اينجا كار دارم يكم ديگه. تو برو منم ميام الان…
- دير نكني پس!
تو ميري و من الان تنهام...ميرم بالاتر...بالاترين جاي تپه ميشينم و فكر ميكنم...فكر ميكنم به تمام شباهتي كه بين من و اونه...هوا داره تاريك ميشه و اين باد دوست داشتني داره ميوزه...باد و باد و باد و من چقدر عاشق اين وزيدنش هستم..كه مياد...مياره...ميره...ميبره...بادِ تكون دهنده! من هنوز دارم فكر ميكنم...سعي ميكنم پيداشون كنم...مغزم داره منفجر ميشه...
آها...آره...داره يادم مياد
اون به سختي نفس ميكشيد...مثل من..بعضي وقتا نميتونست نفس بكشه..بيچاره! مثل من...
اون هميشه لبخند ميزد...يه لبخند ابدي رو صورتش داشت درست عين ايني كه روي صورت منه...تو گريه كردناشم اين لبخندش نميرفت؛ عين خودم...واي خدا باوركردني نبود. راستي من كِي گريه شو ديدم؟
اون كله ش پر بود از فكراي عجيب و غريب! فقط بعضي وقتا يهو بعضي از اون فكراش از دهنش ميپريد! منم همين طور م...پرم از اين چيزاي عجيب و غريب كه بعضي وقتا يهو بعضي هاش از دهنم ميپره. چقدر ترسناك!
همين طور داره يادم مياد...اون مثل من حرف ميزد...بلند و آروم...رسا و مبهم..واقعا همين طور بود.
ديدي يادم اومد! اون حتي عين من دلبري ميكرد! لطيف و طناز! موهاش! همين رنگي بودن...تازه اندازه شونم همين بود...به همين بلندي!
خيلي بچه بود...هم سن و سال خودم بود...آره آره! با هم يه مدرسه ميرفتيم..حتي يه دانشگاه...خودشه! هميشه كنار من ميشست!
هميشه ميگفت كه حسين پناهي تنها كسي بوده كه حرفاي دل اونو بلند ميزده! چرا منم اينو ميگفتم ؟ يادمه يه بار باهم به تمام حرفاش گوش داديم...چه تفاهمي داشتيم!
يادم اومد! من و اون با هم غذا ميخورديم! هر جاي دنيا كه بوديم! لباسامون! عين همديگه بود! واي هنوز باورم نميشه! اين همه شباهت...
من همچنان دارم فكر ميكنم و تك تك ثانيه هاي زندگي م رو به ياد ميارم ...تو هستي...تو تك تك اون ثانيه ها...آآآآره! خودشي! خود خودش.
ميترسم. فكرم ديگه كار نميكنه...آخه يادم اومد كامل...پيداش كردم...
پس...پس چرا اونجاست الان؟ چرا ؟ چرا چشماشو بسته ؟ چرا ديگه بازشون نميكنه؟ نفسم ديگه نميكشه...نه!
نه!! اون ديگه اصلا نفس نميكشه...من دارم به سختي نفس ميكشم...اون ديگه رفته...نگفتم بهش نزديكم؟ داره منو صدا ميزنه...باد صداشو برام آورده...صداشو آورده و منو ميخواد ببره...اين بادِ تكون دهنده! گفتم كه مياد...مياره...ميره...ميبره..
.
.
.
.
.
جوابِ زنده بودنم مرگ بود؟
سه شنبه دهم شهریور 1388
ce soir
I'm lost in you
I'm lost in love
What can I do ?
Words aren't enough!
....
"Fly to the moon" - Modern Talking - 2001
P.S: and words have never been enough, sweetheart!
جمعه ششم شهریور 1388
Rain...ing
چشامو که باز کردم
فقط
بوی تو بود
و چشمایی که از اون دور داشتم میدیدم...
چه طور میشه توصیف کرد ؟
.
.
.
بیا ...
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
Monaaa.....Monaaaa
ا
بعله! تولدِ عشقِ سالهای دور و همیشه مه! >:دی<
اگه بدونی که روزِ تولدت چقدر برام دوست داشتنی یه !
همیشه که فکر میکنم میبینم چقدر زندگی متفاوتی داشتم اگه تو نبودی !
مونا !
تو خیلی خوبی
انقدر خوب که نمیشه تا گذاشت براش
خوشحالم که هیجان انگیزترین خاطره هامون با همه...
خوشحالم که روز به روز دازی پیشرفت میکنی...
خوشحالم که تک تک ثانیه های با هم بودنمون فوق العاده ست...
خوشحالم که قراره بیای بچه ی ما بشی :دی :پی
واااااای مونا !
خوشحالم که روزهای خوبی در انتظارِمونه!
خوشحالم ! بفهم دیگه >:دی<
تولدت خیلی تای زیاد تای بیشتر تا مبارک باشه :*
من دارم میام با یه عالمه کادوی هیجان انگیز که به جون غوراسبم قسم خوردم لو ندم :دی میتونی شروع کنی به صابون زدن دلت >:دی<
ایییییییی ! دوستت دارم دیگه ! پییی لیییی زززز !
پ.ن خصوصی : درست همین لحظه و همین جا ست که باید بگویم تو بی نظیری...بی نظیر! اصلا تو خودِ معجزه هستی...عاشقانه دوستت دارم >:دی<
سه شنبه سیزدهم مرداد 1388
D'oh
پلان یک :
- تو : سمیه یه چیز خیلی جدی بگم؟ جدی یه جدی !
- من : نه! جدی نه! دعوامون میشه باز !
- تو : بگم؟
- من : هووووم ؛ بگو !
- تو : وحشتناک دوستت دارم !
- من: اِ ...شیطون.....!
**پ.ن : کلا بعضی وقت ها انقدر شیرین تر میشی که منو مجبور میکنی هی به تعداد اون گازایی که قرار بود بگیرم یهو 5 تا اضافه کنم :دی
پلان دو :
من و نسترن در حال window-shopping
- من : وااای این کفش صورتی یارو >:دی<
- نسترن : آاااره ، خیلی نازن
- من : واااای عاشق این جورابام, بریم بخریم
- نسترن : اینم قشنگه
- من : واای آره! ایتو ببین، اینم نازه
- نسترن : من عاشق طرح های لوزی دارم
- من : هیییییییی ! نسترن این گردنبند ها رووو
- نسترن : کناریش قشنگ تره
- من : من عاشق گل سر های این مغازه م
- نسترن : سمممممیه! این آویزای موبایلو ببین
- من : KITTY ندارن ؟
- نسترن : باید یه کیف پول بخرم؛ این خراب شده
- من : من هیچ وقت نتونستم هیچ احساسی نسبت به کیف پول های خانومی داشته باشم
- نسترن : اییییییی! اون توگردنی رو ببین! صندلی یه >:دی<
- من : وای چققققققد چیز لازم دارم :-<
- نسترن : اییی! منم :-<
**پ.ن : همینه دیگه ! بعد دو ماه که بری بازار همین میشه ! هی میگم دوست دارم باهم بریم خرید باور نمیکنی که !
پلان سه:
- Mobina and Elahe: Can we speak Farsi?
- Me: No, you can't!
- Mobina and Elahe: Teacher ! please ! Just this time!
- Me: Not at all! I m sure you can say it in English.
- Mobina and Elahe: Sure we can !!!
---( Mahshid joins them. )
- Mahshid: Teacher , Can I speak Farsi for a few seconds ?
- Mobina and Elahe: No , Mahshid , you can't !
- Mahshid: O.K. ! Teacher , we need 10 actresses for the play.
- Me: So, you see! It is interesting to speak English even out of the class!
**P.S. This semester, I really didnt say a Farsi sentence in the class! even one little tiny one ! It was wonderful ! And my students were not allowed to say, too or they had to bring ice cream!
پلان چهار :
- من : مریم من فقط با تو میرقصم ! تنها نه !
- مریم : باشه عزیزم، با هم میرقصیم ! پا شو دیگه !
- من : خجالت میکشم !
- مریم : پا شید دیگه ! عاطفه ! یاسی ! بریم دیگه
- - - - (عاطفه و خواهرش و دوستش بلند میشن و میرن.. مریم هم)
- من: یاسی! بریم ؟ پاشو دیگه
- یاسی : من با این کفش ها مگه میتونم برقصم ؟
- - - - (افروز از اون دور اشاره میکنه پاشو یالله بیا دیگه! تازه ابرو هاشم یه حالتی میکنه که اگه نیای ناراحت میشم)
- من : (بعد از کلی تفکرات فلسفی) یاااااسی من رفتم! (و من رفتم و بعد از پیدا کردن مریم تو اون شلوغی با هاش رقصیدم ؛ بعد با افروز هم کمی قِر دادم و بعد هم با عاطفه و در نهایت هم با عروس! کلی ذوق کردم وقتی با عروس رقصیدم!)
**پ.ن: تو اگه بودی که .... دلم خواست مونا و نسترن هم بودن تا جمعمون کامل میشد. و کلی یاد روزایی افتادم که با مونا میرقصیدیم! و من تو دلم کلی میگفتم مونای سگِ خالص! چقد هیجان انگیز میرقصی!
.
.
.
اینم از سمیه !
1. دلم میخواد زودتر هفته ی دیگه بشه ! تولد مونااااااااا! هووووورا ! >:دی<
2. دلم میخواد زودتر هفته ی دیگه بشه ! بیام تهران و کلی اتفاق هیجان انگیز ! >:دی<
3. دلم میخواد زودتر هفته ی دیگه بشه ! و کلاسای دوست داشتنی م تموم بشن تا یکم استراحت بکنم !
4. دلم میخواد زودتر هفته ی دیگه بشه ! تا این بنایی و خاک و رنگ و اینا تموممم بشه ! پی لی زززز
5. عجولم دیگه !
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388
"The Sound of Music"
دلم تنگ شده بود برا اینجا !
و برای بودن با تو ...خودِ خودِ خودت !
این روزها با اینکه همه چیز آروم به نظر میرسه ، دلِ من خیلی گیج شده...
انقدر که شروع کرده مثل قدیم تر ها به ابن گوش مبده !
[یک نفس عمیق...]
و زندگی ادامه داره!
پ.ن. برای نسترن و صادق از صمیم قلب خوشحالم...خوشبخت باشید همیشه.
پ.ن. مونااااااااااااااااامونا ! دلِ تنگم مبگه کاش زودتر بیام پیشت ...
پ.ن. تو بگو چه کنم ؟
[گاهی...نگاهی...یادی...]
جمعه هشتم خرداد 1388
"Lord Jim"
در راستای همان مطالعاتِ کنکور چندی پیش جناب "لُرد جیمِ" آقای ژوزِف کُنراد را با تمام "extra" هایش به اتمام رساندیم!
چیزی انگار تو دلم سنگینی میکرد که با خوندن این کتاب آروم شدم! کاپیتان مارلو واقعا راست میگفت وقتی اصرار میکرد که "He 's one of us". همه ی ما در گذشته کارهایی انجام دادیم که حس گناهش هنوز که هنوزه با ماست! چاره ی کار رو هم یه جورایی توی داستان میشد دید. باید "realistic" بود و با واقعیت کنار اومد و اونو قبول کرد نه اینکه ازش فرار کرد و فرو رفت توی رویا و خیال پردازی!
کاش یادمون بمونه همیشه که اگه راهِ Jim رو در پیش بگیریم واقعا به همون سرنوشت دچار میشیم! دلم به حال جیم سوخت...داستان عجیبی بود اما اتفاقای این داستان واقعی و بر اساس چیزهایی بود که Conrad خودش باهاشون مواجه شده بود...مثلا اسم Jim کشتی Patna و منطقه ی Patusan و...
حالا آیا کسی میدونه که این داستان تو سال 1898 نوشته شد یا 1900؟ والله ما که نفهمیدیم!
در ضمن اگه کسی وقت داشت اینو از دست نده.
*************
پ.ن: با تشکر شدیدا ویژه از "عشق سالهای نزدیک و همیشه"
پ.ن2: فعلا در ابتدای Tess of D'Urbervilles به سر میبریم!
پ.ن3: He is one of us!
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
*جاودانه ها *
تو نور این چشامی
خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه
وقتی که تو باهامی
...
رنگ چشات عسل
طعم لبت عسل
...
دوسِت دارم میدونی!
*********
منتظرم که زود این پروسه ی آمادگی برای کنکور ارشد ادبیات انگلیسی در این 8 ماه با موفقیت بگذرد و ما دوباره با عشق به این آهنگ گوش بدهیم و ....
پ.نِ تو: فوق لیسانس! :دی
پ.نِ من: چشم! :پی
پ.نِ ما: اینتر...
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
About to explode
و من باید بررسی کنم این یک هفته ای را که سعی کردم برنامه ریزی شده طی کنم!
قرار بود 3 کار مهم انجام داده شود:
- کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب را بخوانم
- ۱۰۰ لغت جدید حفظ کنم
- کتاب Essentail Grammar in Use را تا آخر بخوانم
همه ی اینها نصفه نیمه انجام شد! ۷۰ صفحه از دو قرن سکوت ؛ شاید به زور ۱۰ تا کلمه ؛ و از ۱۱۴ تا یونیت هنوز ۶۹ تا خوندم! و سراغ دزس های دانشگاه هم نرفتم ابدا!
کلاس های موسسه ، او ال سی ، کامپیوتر و تلفن هم که غوغا میکنه !
و من الان سرشارم از حسِ بد! از اینکه اه اه اه اه !
و کلا دوستان هم همیشه لطف داشته اند در راستای تحقق اهداف بنده !
و این هفته اتفاق هایی که نیافتد ! چیزهایی که ندیدیم! خبرهایی که نشندیم! اووووه !
چقدر دلم میخواد الان خودمو کتک بزنم !
دلم میخواد یه نفر دیگه رو هم کتک بزنم وقتی که میگه اینا چیه تو وبلاگت مینویسی و وقتی ادبیات من رو مسخره میکنه و تازه معتقده که یه چیزی میخواد به من بگه که تو دلش سنگینی میکنه ! ترجیحا بذار سنگینی کنه لطفا ! اه ! چند نفر به یه نفر آخه!
دلم میخواد با نانچکو م بزنم به پشت گردنم ! چون سه قرنه که اتاقمو میخوام مرتب کنم و نمیکنم !
چقدر گشنمه الان!
اااااااه ! مامانم هم که کلا عاشقه اینه که هی روزی ۵۵۰ بار (بدون اقراق) یاد آوری کنه به من که باید یه فکری وردارم دیگه! و کلا دلش میخواد مرور کنه هی زندگی منو ! و هی غر بزنه ! هی بزنه ! و منم هی تلاش کنم که با عشق دوسش داشته باشم !
دلم تنگ شده بود برای F.R.I.E.N.D.S ! خیلی! دیشب دوباره رفتم سراغشون ! و خوشحالی توصیف ناپذیری داشتم برای یک ساعت زمانی که با عشق با اونا سپری شد.
میشه ؟!
کلا دلم "مریم" رو یه جورایی دوست داره متفاوت ! انقدر متفاوت که هنوز خودم نمیدونم چه جوری! آیم ساری فُر یو اند مای سلف اند ذ سِسایِتی او ویمِن !
چیه ؟! انتظار بیخودی اگه دنبال ردپا میگردی اینجا از خودت! والله !
درضمن یه نفری هم هست که اوج حسادت رو من درش میبینم ! که ای کاش نمیدیدم! که ای کاش انقدر تابلو از هر جمله ای که به من میگه شر و شر حسادت و کینه نمیبارید! که ای کاش اونم تلاش میکرد این حسادت لعنتی شو بذاره کنار تا من از همیشه بیشتر دوسش داشته باشم !
و دیگر هیچ !
پ.ن: خدایا کلا هر جور راحتی اما میشه ؟!
بشه دیگه !
پییی لییی زززز!
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
Singing in the rain
Take a moment here and think this over:
"Who's giving, and who's receiving?
who's producing, and who's consuming?
who's doing, and who's being done?
Why the hell you pay for the prostitutes?
Shouldn't it be the other way around?!"
<
تو دقیقا بعد از اینکه خوندی و خندیدی
یه هو گریه ات میگرد!
به همین راحتی...
*****************
پ.ن. یادت هست که چقدر این آهنگ را دوست داشتی؟ حالا نمیدانم چرا این آهنگ شده موزیک متن گرامر خوندن های من!
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
Forrest Gump or I just felt like it
و امروز ظهر بود که :
Forrest: What's the matter, Momma?
Mrs. Gump: I'm dyin', Forrest. Come on in, sit down over here.
Forrest: Why are you dyin', Momma?
Mrs. Gump: It's my time. It's just my time. Oh, now, don't you be afraid, sweetheart. Death is just a part of life. It's something we're all destined to do. I didn't know it, but I was destined to be your momma. I did the best I could.
Forrest: You did good, Momma.
Mrs. Gump: Well, I happened to believe you make your own destiny. You have to do the best with what God gave you.
Forrest: What's my destiny, Momma?
Mrs. Gump: You're gonna have to figure that out for yourself. Life is a box of chocolates, Forrest. You never know what you're gonna get.
Forrest: (voice-over) Momma always had a way of explaining things so I could understand them.
Mrs. Gump: I will miss you, Forrest.
Forrest: (voice-over) She had got the cancer and died on a Tuesday. I bought her a new hat with little flowers on it.
و تو خوب میدانی که من چه میگویم!
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
"عشق همیشه در مراجعه است..."
جالب ترین قسمتش اینجاست که
بعضا
من چیزهایی را میبینم که نباید!
حرف هایی میزنم که نباید!
چیزهایی میشنوم که نباید!
کارهایی میکنم که نباید!
و
این "نباید" ها آنقدر و آنقدر میشود
که
تا به خودم میآیم میبینم که همین ها
زندگی جدیدی برایم رقم زده اند !
و
تازه
من که خوب میدانم دلم چرا "لئونارد کهن" میخواست همیشه !
آخ که
این پدر سوخته دل !
پ.ن: عنوان این پست را همینحوری از مهدی خواستم که بگوید! قبل از دیدن پست البته ! کار جالبی ست! دوستش داشتم!
چهارشنبه پنجم فروردین 1388
New Year , New days or something
من این روزهای اول سال رو با عشق دوست دارم
وقتی مثل بچگی هام جلوی تلوزیون لم میدم و کلاه قرمزی میبینم با آقای مجری!
وقتی بعد از هر عید دیدنی پولامو میشمرم ببینم چقد شد این عیدی ها! (چقدر سگِ خالصن اونایی که فک میکنن من بزرگ شدم و عیدی نمیدن!! )
وقتی با لذت هرچه تمام تر مهمونی که میریم شیرنی کره ای ها رو درو میکنم!
وقتی برای عروسی صمیمی ترین دوست دبیرستانم میرم آرایشگاه سرخوش و خوشحال! و اونقدر با موبایل حرف میزنم که خانم آرایشگر دعوام میکنه!
وقتی صب خسته از بیخوابی دیشبش بیدار میشم با موهای تافتی بهم چسبیده و قبل از اینکه چشام کامل باز شن میرم زیر دوش و سعی میکنم بازم بخوابم اون زیر بدون هیچ دغدغه ای!
وقتی مامانم نگران میشه و داد میزنه که داری چیکار میکنی و تو یهو میپری از خوابِ زیر دوش آب!
وقتی محمد میگه : سمیه ! سمیه ! از OLC برات بسته اومده و همه خوشحالن جز من! چون میدونم توش 5 تا کتابه که من باید بشینم و کلی کويز طرح کنم! واینم اولین دغدغه ی سال جدید!
وقتی هر روز با عشقِ سالهای دور و همیشه م تلفنی صحبت میکنم و کلی حس خوب دارم که اون الان نزدیکمه و کفرم در بیاد که چقد سگِ خالصه که نمیاد خونه مون!
وقتی نسترن منو به عیدی و مهم تر از اون به نهار به خونشون دعوت میکنه و من با کله قبول میکنم و این یکم مامانمو کفری میکنه !
وقتی یاسمن با عشق بهم اس ام اس میزنه که عکسا رو براش ایمیل کنم تا برام نقاشی کنه و من کلی زیاد تای با عشق دوسش دارم ! میشه بیای عیدیمون؟ یا تو هم مثل نسترنِ سگِ خالص معتقدی که من کوچیکترمپس من اول باید بیام؟!
وقتی خوشحالم که چقد سریالِ هیجان انگیز روی هاردی که حسین داده هست! و خوشحال تر که نسترن میخواد زحمت رایتشون رو قبول کنه با عشق!
وقتی که احساس میکنم امسال سالِ پر ادکلنی میشه برای من! (سالی که نکوست و اینا!)
وقتی که کماکان منتظر این پارتی که مریم گفته هستم! میشه لطفا پارتی رو سر و پا کنه مریم لطفا؟ میشه ؟! رسما دلم هیجان میخواد در حد ترکوندن!
وفتی دوست دارند که از شیراز برای بعضی ها مهمون بیاد! و به هر حال مهمون حبیب خداست ظاهرا و منم که دیگه با خدا شوخی ندارم!!
وقتی من در حد اوردوز آندرستندینگ می باشم!
وقتی بابام دلش میخواد در یک شب تگرگی به عکاسی در سطح شهر بپردازه و در نهایت طی همون پروسه ی مهمون نوازی و حبیب خدا و اینا یهو ساعت 11 شب شصتاد تا مهمون از اهواز دلشون بخواد که شب بیان خونه ی ما و معتقد باشن که ما خیلی مهمون نوازیم و ما هم به هر حال دیگه !
خلاصه که خیلی این روزا دغدغه ها کمه ! دانشگاه نیست! تاپ ناچ نیست! همه دور همن و بسیار خوب هست و بسیار لذت میبریم و مورد علاقمونه!
پ. ن :
عید اومد
بهار اومد
تو دوری اما !
کلا دیگه!
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
"بیا باز..."
همیشه احساس میکردم , خدا اگر بخواهد به من لطفی کند , باید خودش را شبیه آدمی کند که من با تک تک سلولهای بدنم حسش کنم. باید بیاید بشیند رو به رویم , بگوید: "سلام سمیه جان ! من خدا هستم اومدم بهت کمک کنم"
بعد من بفهمم که آره ! پس خدا این است ! خدایی که این همه میگن خدا !
این چند روزه
.
.
.
خدا آمد!
روبه رویم نشست.
دستم را گرفت.
و گفت:
"سمیه جان! من خدا هستم , اومدم بهت کمک کنم."
.
.
.
و من با تک تک سلولهای بدنم ایمان آوردم
که او بزرگ است
او مهربان است
او باورکردنی ست
حس کردنی
لمس کردنی
حتی تو اگر همیشه به او بدی کنی
حتی اگر دوستش نداشته باشی
حتی اگر به حرفهایش گوش نکنی
حتی اگر بگویی تو هیچی نیستی
او
خدا
آمد!
تنها یک روز مانده به پایان یک سال خوبی, بدی, شادی, اشک, عشق, تنفر...یک سال پراز همه چیز و هیچ ! و فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم بروی, زندگی همین است و چقدر شیرین است با همه ی تلخی اش ! شیرین است حتی اگر مجبور باشی گریه کنی , درد بکشی, متنفر باشی , غر بزنی و بگویی لعنت به تو !
دلم میخواهد دوچندان شود ! تلاشم برای بیشتر شدن شیرینی ها ! حتی اگر قند خونت بالا برود...شیرینی خوب است همیشه !
.
.
.
خدا که آمد
من
تشکر کردم از او
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا پدری داشته باشم, مادری, خواهری و برادرانی که بعضی وقتها ازشان متنفر باشم ولی همیشه خوشحال باشم که گرم هستند و این یعنی شیرینی !
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا در کنارم مونا باشد, نسترن باشد, مریم باشد, یاسمن باشد و خیلی دوستِ دوست داشتنی دیگر تا ما با هم باشیم, بخندیم, ناراحت باشیم,گریه کنیم ولی بدانیم که این خوب است و شیرین که هستیم!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه میدانم اگر حسین نبود, اگر رضا نبود, اگر مهدی نبود, اگر بچه های انجمن نبودند, چقدر همه چی بی روح بود و چقدر دوست داشتنی ست بودن من و این همه عزیز!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه شاید نتوانم خیلی چیزها داشته باشم, خیلی جاها باشم اما در عوض توانایی هایی نامحدود دارم که تو خوب ازشان خبر داری! برای اینکه میتوانم بهترین باشم, برای اینکه میتوانم بخندانم دوستانم را, اذیتشان کنم, به حرفهایشان گوش بدهم و پرشان کنم از یک عالمه حس زندگی, حس خوب, انگیزه و شیرینی!
.
.
.
خدا که آمد
انقدر بهش گغتم : "دوستت دارم"
که یک چیز را یادم رفت به او بگویم!
اما مطمئنم خودش فهمید که
آمدنش
بودنش
حس کردنش
سپردن دستم به دستش
صدایش
نفس هایش
ارزشمندترین بودند
و چفدر خوب
که
هستند
ارزشمندترین
.
پی.ان : دوستتان دارم و ممنونم که هستید ...سالی پر از حس های خوب, دوست داشتنی و بغل کردنی داشته باشید.
پی.ان2: این خوب بودن و شیرین بودن یعنی همین مونا یی که همین الان زنگ میزند, میگوید ای دی اس الت را قطع کن چون میخوام حالت را بپرسم! و تو با عشق این کار میکنی و با هم تصمیم میگیریم که این لحظه را در اینجا به ثبت برسانیم!
پی.ان3: دلم میخواهد که بازهم به تو بگوید: "از وقتی صدات پر شد تو شبام؛ اون رویایی شدی که نداشتم..."
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
"PAINFUL PAIN"
این روزهایم
چقدر سخت است که در بین این همه درد
دنبال خدا بگردی
ولی
پیدایش نکنی !
و باز
درد
درد
درد
!
پ. ن : چقدر نیاز دارم به آرامش ...با تک تک سلول های بدنم.
این کمی آرومم میکنه , نمی دونم چرا !
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
"Ah"
من قول میدم که دیگه به شکلات و شیرینی علاقه نداشته باشم !
من قول میدم که ای دی اس ال 64 بگیرم ماه بعد تا زیاد این پشت نشینم!
من قول میدم که واقعا دیگه زیاد این پشت نشینم!
من قول میدم که لاغر شم !
من قول میدم که به مسابقات 25 فروردین خودمو برسونم ! من یک "نانچاکو گیرل" هستم!
من حالم بد شد دیگه ! اه !
اه !
من یک عدد ناراحت خیلی زیاد هستم!
سه شنبه ششم اسفند 1387
I CAN NOT be your heroine
نه اینکه تو مقصر باشی ؛ نه !
فقط بعضی وقت ها دلم می خواهد تو را مسئول تمام بدبختی هایم بدانم !
به قول اونا: Not a big deal !
پ.ن :شاید این سردرد های بی وقفه یعنی که سمیه ! گلم ! داری به ۲۴ سالگی ات نزدیک تر میشی!

