جمعه هشتم خرداد 1388
"Lord Jim"
در راستای همان مطالعاتِ کنکور چندی پیش جناب "لُرد جیمِ" آقای ژوزِف کُنراد را با تمام "extra" هایش به اتمام رساندیم!
چیزی انگار تو دلم سنگینی میکرد که با خوندن این کتاب آروم شدم! کاپیتان مارلو واقعا راست میگفت وقتی اصرار میکرد که "He 's one of us". همه ی ما در گذشته کارهایی انجام دادیم که حس گناهش هنوز که هنوزه با ماست! چاره ی کار رو هم یه جورایی توی داستان میشد دید. باید "realistic" بود و با واقعیت کنار اومد و اونو قبول کرد نه اینکه ازش فرار کرد و فرو رفت توی رویا و خیال پردازی!
کاش یادمون بمونه همیشه که اگه راهِ Jim رو در پیش بگیریم واقعا به همون سرنوشت دچار میشیم! دلم به حال جیم سوخت...داستان عجیبی بود اما اتفاقای این داستان واقعی و بر اساس چیزهایی بود که Conrad خودش باهاشون مواجه شده بود...مثلا اسم Jim کشتی Patna و منطقه ی Patusan و...
حالا آیا کسی میدونه که این داستان تو سال 1898 نوشته شد یا 1900؟ والله ما که نفهمیدیم!
در ضمن اگه کسی وقت داشت اینو از دست نده.
*************
پ.ن: با تشکر شدیدا ویژه از "عشق سالهای نزدیک و همیشه"
پ.ن2: فعلا در ابتدای Tess of D'Urbervilles به سر میبریم!
پ.ن3: He is one of us!
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
*جاودانه ها *
تو نور این چشامی
خنده ی رو لبامی
دنیا خیلی قشنگه
وقتی که تو باهامی
...
رنگ چشات عسل
طعم لبت عسل
...
دوسِت دارم میدونی!
*********
منتظرم که زود این پروسه ی آمادگی برای کنکور ارشد ادبیات انگلیسی در این 8 ماه با موفقیت بگذرد و ما دوباره با عشق به این آهنگ گوش بدهیم و ....
پ.نِ تو: فوق لیسانس! :دی
پ.نِ من: چشم! :پی
پ.نِ ما: اینتر...
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
About to explode
و من باید بررسی کنم این یک هفته ای را که سعی کردم برنامه ریزی شده طی کنم!
قرار بود 3 کار مهم انجام داده شود:
- کتاب دو قرن سکوت دکتر زرین کوب را بخوانم
- ۱۰۰ لغت جدید حفظ کنم
- کتاب Essentail Grammar in Use را تا آخر بخوانم
همه ی اینها نصفه نیمه انجام شد! ۷۰ صفحه از دو قرن سکوت ؛ شاید به زور ۱۰ تا کلمه ؛ و از ۱۱۴ تا یونیت هنوز ۶۹ تا خوندم! و سراغ دزس های دانشگاه هم نرفتم ابدا!
کلاس های موسسه ، او ال سی ، کامپیوتر و تلفن هم که غوغا میکنه !
و من الان سرشارم از حسِ بد! از اینکه اه اه اه اه !
و کلا دوستان هم همیشه لطف داشته اند در راستای تحقق اهداف بنده !
و این هفته اتفاق هایی که نیافتد ! چیزهایی که ندیدیم! خبرهایی که نشندیم! اووووه !
چقدر دلم میخواد الان خودمو کتک بزنم !
دلم میخواد یه نفر دیگه رو هم کتک بزنم وقتی که میگه اینا چیه تو وبلاگت مینویسی و وقتی ادبیات من رو مسخره میکنه و تازه معتقده که یه چیزی میخواد به من بگه که تو دلش سنگینی میکنه ! ترجیحا بذار سنگینی کنه لطفا ! اه ! چند نفر به یه نفر آخه!
دلم میخواد با نانچکو م بزنم به پشت گردنم ! چون سه قرنه که اتاقمو میخوام مرتب کنم و نمیکنم !
چقدر گشنمه الان!
اااااااه ! مامانم هم که کلا عاشقه اینه که هی روزی ۵۵۰ بار (بدون اقراق) یاد آوری کنه به من که باید یه فکری وردارم دیگه! و کلا دلش میخواد مرور کنه هی زندگی منو ! و هی غر بزنه ! هی بزنه ! و منم هی تلاش کنم که با عشق دوسش داشته باشم !
دلم تنگ شده بود برای F.R.I.E.N.D.S ! خیلی! دیشب دوباره رفتم سراغشون ! و خوشحالی توصیف ناپذیری داشتم برای یک ساعت زمانی که با عشق با اونا سپری شد.
میشه ؟!
کلا دلم "مریم" رو یه جورایی دوست داره متفاوت ! انقدر متفاوت که هنوز خودم نمیدونم چه جوری! آیم ساری فُر یو اند مای سلف اند ذ سِسایِتی او ویمِن !
چیه ؟! انتظار بیخودی اگه دنبال ردپا میگردی اینجا از خودت! والله !
درضمن یه نفری هم هست که اوج حسادت رو من درش میبینم ! که ای کاش نمیدیدم! که ای کاش انقدر تابلو از هر جمله ای که به من میگه شر و شر حسادت و کینه نمیبارید! که ای کاش اونم تلاش میکرد این حسادت لعنتی شو بذاره کنار تا من از همیشه بیشتر دوسش داشته باشم !
و دیگر هیچ !
پ.ن: خدایا کلا هر جور راحتی اما میشه ؟!
بشه دیگه !
پییی لییی زززز!
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
Singing in the rain
Take a moment here and think this over:
"Who's giving, and who's receiving?
who's producing, and who's consuming?
who's doing, and who's being done?
Why the hell you pay for the prostitutes?
Shouldn't it be the other way around?!"
<
تو دقیقا بعد از اینکه خوندی و خندیدی
یه هو گریه ات میگرد!
به همین راحتی...
*****************
پ.ن. یادت هست که چقدر این آهنگ را دوست داشتی؟ حالا نمیدانم چرا این آهنگ شده موزیک متن گرامر خوندن های من!
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
Forrest Gump or I just felt like it
و امروز ظهر بود که :
Forrest: What's the matter, Momma?
Mrs. Gump: I'm dyin', Forrest. Come on in, sit down over here.
Forrest: Why are you dyin', Momma?
Mrs. Gump: It's my time. It's just my time. Oh, now, don't you be afraid, sweetheart. Death is just a part of life. It's something we're all destined to do. I didn't know it, but I was destined to be your momma. I did the best I could.
Forrest: You did good, Momma.
Mrs. Gump: Well, I happened to believe you make your own destiny. You have to do the best with what God gave you.
Forrest: What's my destiny, Momma?
Mrs. Gump: You're gonna have to figure that out for yourself. Life is a box of chocolates, Forrest. You never know what you're gonna get.
Forrest: (voice-over) Momma always had a way of explaining things so I could understand them.
Mrs. Gump: I will miss you, Forrest.
Forrest: (voice-over) She had got the cancer and died on a Tuesday. I bought her a new hat with little flowers on it.
و تو خوب میدانی که من چه میگویم!
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388
"عشق همیشه در مراجعه است..."
جالب ترین قسمتش اینجاست که
بعضا
من چیزهایی را میبینم که نباید!
حرف هایی میزنم که نباید!
چیزهایی میشنوم که نباید!
کارهایی میکنم که نباید!
و
این "نباید" ها آنقدر و آنقدر میشود
که
تا به خودم میآیم میبینم که همین ها
زندگی جدیدی برایم رقم زده اند !
و
تازه
من که خوب میدانم دلم چرا "لئونارد کهن" میخواست همیشه !
آخ که
این پدر سوخته دل !
پ.ن: عنوان این پست را همینحوری از مهدی خواستم که بگوید! قبل از دیدن پست البته ! کار جالبی ست! دوستش داشتم!
چهارشنبه پنجم فروردین 1388
New Year , New days or something
من این روزهای اول سال رو با عشق دوست دارم
وقتی مثل بچگی هام جلوی تلوزیون لم میدم و کلاه قرمزی میبینم با آقای مجری!
وقتی بعد از هر عید دیدنی پولامو میشمرم ببینم چقد شد این عیدی ها! (چقدر سگِ خالصن اونایی که فک میکنن من بزرگ شدم و عیدی نمیدن!! )
وقتی با لذت هرچه تمام تر مهمونی که میریم شیرنی کره ای ها رو درو میکنم!
وقتی برای عروسی صمیمی ترین دوست دبیرستانم میرم آرایشگاه سرخوش و خوشحال! و اونقدر با موبایل حرف میزنم که خانم آرایشگر دعوام میکنه!
وقتی صب خسته از بیخوابی دیشبش بیدار میشم با موهای تافتی بهم چسبیده و قبل از اینکه چشام کامل باز شن میرم زیر دوش و سعی میکنم بازم بخوابم اون زیر بدون هیچ دغدغه ای!
وقتی مامانم نگران میشه و داد میزنه که داری چیکار میکنی و تو یهو میپری از خوابِ زیر دوش آب!
وقتی محمد میگه : سمیه ! سمیه ! از OLC برات بسته اومده و همه خوشحالن جز من! چون میدونم توش 5 تا کتابه که من باید بشینم و کلی کويز طرح کنم! واینم اولین دغدغه ی سال جدید!
وقتی هر روز با عشقِ سالهای دور و همیشه م تلفنی صحبت میکنم و کلی حس خوب دارم که اون الان نزدیکمه و کفرم در بیاد که چقد سگِ خالصه که نمیاد خونه مون!
وقتی نسترن منو به عیدی و مهم تر از اون به نهار به خونشون دعوت میکنه و من با کله قبول میکنم و این یکم مامانمو کفری میکنه !
وقتی یاسمن با عشق بهم اس ام اس میزنه که عکسا رو براش ایمیل کنم تا برام نقاشی کنه و من کلی زیاد تای با عشق دوسش دارم ! میشه بیای عیدیمون؟ یا تو هم مثل نسترنِ سگِ خالص معتقدی که من کوچیکترمپس من اول باید بیام؟!
وقتی خوشحالم که چقد سریالِ هیجان انگیز روی هاردی که حسین داده هست! و خوشحال تر که نسترن میخواد زحمت رایتشون رو قبول کنه با عشق!
وقتی که احساس میکنم امسال سالِ پر ادکلنی میشه برای من! (سالی که نکوست و اینا!)
وقتی که کماکان منتظر این پارتی که مریم گفته هستم! میشه لطفا پارتی رو سر و پا کنه مریم لطفا؟ میشه ؟! رسما دلم هیجان میخواد در حد ترکوندن!
وفتی دوست دارند که از شیراز برای بعضی ها مهمون بیاد! و به هر حال مهمون حبیب خداست ظاهرا و منم که دیگه با خدا شوخی ندارم!!
وقتی من در حد اوردوز آندرستندینگ می باشم!
وقتی بابام دلش میخواد در یک شب تگرگی به عکاسی در سطح شهر بپردازه و در نهایت طی همون پروسه ی مهمون نوازی و حبیب خدا و اینا یهو ساعت 11 شب شصتاد تا مهمون از اهواز دلشون بخواد که شب بیان خونه ی ما و معتقد باشن که ما خیلی مهمون نوازیم و ما هم به هر حال دیگه !
خلاصه که خیلی این روزا دغدغه ها کمه ! دانشگاه نیست! تاپ ناچ نیست! همه دور همن و بسیار خوب هست و بسیار لذت میبریم و مورد علاقمونه!
پ. ن :
عید اومد
بهار اومد
تو دوری اما !
کلا دیگه!
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
"بیا باز..."
همیشه احساس میکردم , خدا اگر بخواهد به من لطفی کند , باید خودش را شبیه آدمی کند که من با تک تک سلولهای بدنم حسش کنم. باید بیاید بشیند رو به رویم , بگوید: "سلام سمیه جان ! من خدا هستم اومدم بهت کمک کنم"
بعد من بفهمم که آره ! پس خدا این است ! خدایی که این همه میگن خدا !
این چند روزه
.
.
.
خدا آمد!
روبه رویم نشست.
دستم را گرفت.
و گفت:
"سمیه جان! من خدا هستم , اومدم بهت کمک کنم."
.
.
.
و من با تک تک سلولهای بدنم ایمان آوردم
که او بزرگ است
او مهربان است
او باورکردنی ست
حس کردنی
لمس کردنی
حتی تو اگر همیشه به او بدی کنی
حتی اگر دوستش نداشته باشی
حتی اگر به حرفهایش گوش نکنی
حتی اگر بگویی تو هیچی نیستی
او
خدا
آمد!
تنها یک روز مانده به پایان یک سال خوبی, بدی, شادی, اشک, عشق, تنفر...یک سال پراز همه چیز و هیچ ! و فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم بروی, زندگی همین است و چقدر شیرین است با همه ی تلخی اش ! شیرین است حتی اگر مجبور باشی گریه کنی , درد بکشی, متنفر باشی , غر بزنی و بگویی لعنت به تو !
دلم میخواهد دوچندان شود ! تلاشم برای بیشتر شدن شیرینی ها ! حتی اگر قند خونت بالا برود...شیرینی خوب است همیشه !
.
.
.
خدا که آمد
من
تشکر کردم از او
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا پدری داشته باشم, مادری, خواهری و برادرانی که بعضی وقتها ازشان متنفر باشم ولی همیشه خوشحال باشم که گرم هستند و این یعنی شیرینی !
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا در کنارم مونا باشد, نسترن باشد, مریم باشد, یاسمن باشد و خیلی دوستِ دوست داشتنی دیگر تا ما با هم باشیم, بخندیم, ناراحت باشیم,گریه کنیم ولی بدانیم که این خوب است و شیرین که هستیم!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه میدانم اگر حسین نبود, اگر رضا نبود, اگر مهدی نبود, اگر بچه های انجمن نبودند, چقدر همه چی بی روح بود و چقدر دوست داشتنی ست بودن من و این همه عزیز!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه شاید نتوانم خیلی چیزها داشته باشم, خیلی جاها باشم اما در عوض توانایی هایی نامحدود دارم که تو خوب ازشان خبر داری! برای اینکه میتوانم بهترین باشم, برای اینکه میتوانم بخندانم دوستانم را, اذیتشان کنم, به حرفهایشان گوش بدهم و پرشان کنم از یک عالمه حس زندگی, حس خوب, انگیزه و شیرینی!
.
.
.
خدا که آمد
انقدر بهش گغتم : "دوستت دارم"
که یک چیز را یادم رفت به او بگویم!
اما مطمئنم خودش فهمید که
آمدنش
بودنش
حس کردنش
سپردن دستم به دستش
صدایش
نفس هایش
ارزشمندترین بودند
و چفدر خوب
که
هستند
ارزشمندترین
.
پی.ان : دوستتان دارم و ممنونم که هستید ...سالی پر از حس های خوب, دوست داشتنی و بغل کردنی داشته باشید.
پی.ان2: این خوب بودن و شیرین بودن یعنی همین مونا یی که همین الان زنگ میزند, میگوید ای دی اس الت را قطع کن چون میخوام حالت را بپرسم! و تو با عشق این کار میکنی و با هم تصمیم میگیریم که این لحظه را در اینجا به ثبت برسانیم!
پی.ان3: دلم میخواهد که بازهم به تو بگوید: "از وقتی صدات پر شد تو شبام؛ اون رویایی شدی که نداشتم..."
جمعه بیست و سوم اسفند 1387
"PAINFUL PAIN"
این روزهایم
چقدر سخت است که در بین این همه درد
دنبال خدا بگردی
ولی
پیدایش نکنی !
و باز
درد
درد
درد
!
پ. ن : چقدر نیاز دارم به آرامش ...با تک تک سلول های بدنم.
این کمی آرومم میکنه , نمی دونم چرا !
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
"Ah"
من قول میدم که دیگه به شکلات و شیرینی علاقه نداشته باشم !
من قول میدم که ای دی اس ال 64 بگیرم ماه بعد تا زیاد این پشت نشینم!
من قول میدم که واقعا دیگه زیاد این پشت نشینم!
من قول میدم که لاغر شم !
من قول میدم که به مسابقات 25 فروردین خودمو برسونم ! من یک "نانچاکو گیرل" هستم!
من حالم بد شد دیگه ! اه !
اه !
من یک عدد ناراحت خیلی زیاد هستم!
سه شنبه ششم اسفند 1387
I CAN NOT be your heroine
نه اینکه تو مقصر باشی ؛ نه !
فقط بعضی وقت ها دلم می خواهد تو را مسئول تمام بدبختی هایم بدانم !
به قول اونا: Not a big deal !
پ.ن :شاید این سردرد های بی وقفه یعنی که سمیه ! گلم ! داری به ۲۴ سالگی ات نزدیک تر میشی!
دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387
Considering the fact...ummm
به این ترتیب در یک شب هیجان انگیز که مونا از من خواهش میکند که براش وبلاگ به روز کنم؛ کِنسیدرینگ ذِ فَکت که امشب شب سختی رو پشت سر گذاشته ؛ من با عشقی سرشار برایش اینکار را میکنم. ( (batting eyelashes
** مونا به توچال میرود؛ چون همیشه میترا و مهسا رو به من ترجیح میداده و هیچ وقت نفهمید که... ((broken heart درست شش و ربع روزی که من یک ربع قبلش رسیدم !
** اوکی ! مونا به توچال برود ؛ ولی چرا، واقعا چرا منو با مقادیر زیادی و واقعا زیادی از ظرف های کثیف تنها مبذاره؟! میشه از آشپز خونه نگم؟! میشه؟! و به هر حال علاقه داشتند که وقتی برمیگردن خونه من با عشق سورپرایزشون کنم چون که!
** بابایی دوست داشتند که به لبنان بروند ! به هر حال احساس نیاز کردند و ما این فَکت رو با عشق پذیرفتیم....(مونا......یه شب!) ولی کِنسیدرینگ ذِ فَکت که بکنیم به هر حال خوشحال میشدیم بیشتر در خدمتشون می بودیم. است (:دی) خیلی اما Weird بود همه چی! من بابایی ِ خودمو میخوام ... چون که!
** مونا در سینما می خوابد؛ و سمیه با خنده های هیجان انگیزش مونا رو هی بیدار میکنه و این خاطره ای میشه برای مونا که هر جا میشینه تعریف کنه! به هر حال دوست داره و مورد علاقه شه چون که! وااای اخراجی های دو رو دیدیم و کلی خندیدیم!
** سمیه به OLC میرود در حالی که دلش زیاد تا عاطفه میخواهد! و عاطفه نمینواند که بیاید و سمیه مجبور میشود که به تنهایی با شایان جلسه برگزار کند!
** مونا احساس نیاز به پارچه میکند ؛ و متعاقبا ما 3 ساعت با ماشین به دنبال خیابان مولوی میگردیم که ناگهان ساعت 12 ظهر از پیتزا سنگی "لابِلا" واقع در سعادت آباد!!! سر در می آوریم و بعد میفهمیم که مترو چیز خوبی ست!
** مونا به مولوی میرود؛ و به مدت یک ساعت از یک مغازه مبلغ صد هزارتومان پارچه میخرد و البته این فَکت رو هم باید کِنسیدر کرد که سمیه نقش به سزا و قابل توجهی در این راستا ایفا کرد! باور اگر نمیکنید صبر کنید تا شیما لباسامونو بدوزه و... (batting eyelashes)
** مونا به ستارخان میرود ؛ و سمیه هم به دنبالش (:دی) و با عشقی سرشار 4 عدد شلوار می خریم! نیاز داریم چون که ! و قیمت ها هم باور نکردنی هستند! چیزهای دیگری هم میخریم که ناگهان یادمان می آید سمیه فردا کنکور فوق لیسانس دارد و هنوز کارت ورود به جلسه اش را پرینت نگرفته ! لابد دوست نداشته ! ای بابا!
** مونا سخت مشغول تدریس میشود ؛ و در همین حین آقای دکتر و سمیه به "بِنِتون" میروند و سمیه برای سِسایِتی آو داکتِرز متاسف میشود با تک تک سلول های بدنش! واقعا چرا بعضی ها انقدر در سطح مانده اند هنوز (حتی بیشتر از من :پی!)
** مونا سخت مشغول تدریس است هنوز و سمیه دلش میخواهد که گلدیس گردی کند و هی خرید کند ! و دلش میخواهد که برای مونا شکلات هیجان انگیز ولنتاین بخرد و دلش چون که میخواهد ! گردنبند صدف دریایی مورد علاقه ی سمیه است و این خیلی خوب است (:دی :پی) و کلا تمام مغازه های گلدیس از سمیه تشکر و قدردانی میکنند چون که او خیلی خوب است (به هر حال دیگه!)
** سمیه کنکور فوق لیسانس دارد و ساعت 6 صبح روز آزمون با مونا مشورت میکنند و به این نتیجه میرسند که هنوز میتونیم نیم ساعت دیگه بخوابیم و در نتیجه می خوابند و ....(نیاز به توضیح داره آخه؟!)
** "کوکوی کبوتران حرم" و تأتری که مونا و سمیه با عشق میروند و رضا کیانیان و گوهر خیراندیش و مرضیه برومند هم به هر حال دوست داشتند که بیایند! و آیس پَکی که ما مجبور شدیم نصفه رهایش کنیم چون تأتر داشت شروع میشد ! و من هنوز غصه دارد دلم به خاطرش (:دی)
** انقلاب هم چیز خوبی ست به هر حال! وقتی هی دلت میخواهد کتاب بخری و هی اینکار را میکنی!! و ناگهان زمانی میرسد که پولهایت تمام میشوند و به هر حال! کلی نظریه برای کلاس EFL مونا صادر میکنیم و کلی خوشحالیم که مونا یک EFL تیچِر است.
** و بالاخره مونا به قولش عمل میکند و برای سمیه آب انار میخرد! و ما آب انار خورون به مغازه ی "NIKE" واقع در سعادت آباد میریم و کلی دپرس میشیم و کلی هی همه چی خیلی گرونه ! خیلی زیاد! در این حد که شلوارک NIKE دلش میخواد که 148 هزارتومان باشه! چون که!
** از آنجایی که خیابان های الهیه، فرشته، نیلوفر، زعفرانیه و نیاوران مورد علاقه ی من و مونا هستند، تصمیم میگیریم که سری به آنها بزنیم و راجع به مدل خونه ی آیندمون تصمیم گیری کنیم (:دی) ولی از اونجایی که گم میشیم خودمونو ناراحت نمیکنیم وسعی میکنیم از با هم بودن لذت ببریم (>:دی<)
** دوست داریم که به کارواش هم برویم! علاقه ست آخه! و هی همه دلشون میخواست که مونا بهشون انعام بده! در این حد که منم وسوسه شدم یه دستمال دستم بگیرم و شروع کنم!! والله! (:پی :دی :دی)
** پزشک مامای عزیز دلشان میخواهد که 10 تومان در پاچه ی ما کنند تا فقط ما را در جریان یک بله-خیر بگذارند! دلشان خواسته لابد چون که!
** چون که برای برگشت به شهر و دیار خود نیاز به بلیط داریم ؛ سوار بر قطار شهری ، به سمت ترمینال جنوب میرویم و در آن وسط ها دلمان می خواهد که لاین اشتباهی سوار شویم و یه هو خود را نزدیک میرداماد احساس کنیم! از آن حس های غریب (:دی :دی) ! 2 ساعت را با عشق سوار بر مترو سپری میکنیم و چیزهایی میبینیم که آزیتا در بودا ندید! کنسرو آدم رو هم تست میکنیم!! به هر حال دیگه!
** دلمان هم هی دلش میخواهد که تنگ شود برای کسانی که شاید فکرش را هم نمیکردیم در این شرایط زیاد به یادشان باشیم! دل است دیگر!
**** چون در این مرحله ی نوشتن اینها مونا خوابش برده ، من کم کم خودمو ناراحت میکنم و احساس تنهایی میکنم و میشه منم برم بخوابم؟! واقعا میشه ؟!
لذت بسیاری بردیم از مرور آنچه تا اینجا بر ما گذشت و بسی بسیار خوشحالیم که مونا عشق سالهای دور و همیشه مان است با عشق!
چهارشنبه نهم بهمن 1387
dude! it's cool
بله! فصل امتحانات هم به سلامتی تمام شد! به به ! ولی چون ما فرم ارزشیابی اساتید پر نکرده ایم, با عشق , هیچ نمره ای را نمیتوانیم زیارت کنیم ! الهی شکر ! :دی
بسی مواردی در ذهنمان در رفت و آمد میباشد که بر روی وبلاگ می آوریم ؛ باشد که درس عبرتی باشد برای نسل آینده !
** معنی ویار وبلاگ نویسی رو هم فهمیدم ! خودمو با عشق دوست دارم !
**آها ! آقا یک نکته ی مهم ! دوستان و دشمنانی که میان با عشق برای نوشته های بنده نظر مینویسند ؛ من یه عرضی داشتم خدمت یه عده شون:
__ آقا یا خانم bad hal! شما فک کنم واقعا حالتون واقعا بده ها! دوست/دشمن عزیز خب مسلما شما اسم دارید! بهتون نمیخوره ترسو باشید! سعی کنید با مشخصات واقعی نظر بدید! در ضمن ما که حسود نیستیم! ما دلمون میخواد خدا هزار سال بهمون عمر بده هی ببینیم دوست و دشمنامون روز به روز پیشرفت میکنن و وبلاگ خفن میسازند!
__ آقا یا خانم دری ! ممنون میشم بگی دقیقا چه طوری منو بیشتر شناختی! آخه میدونی ؛ من هنوز کلی جای کار دارم ! آخی! الهی مامانت برات بمیره! خب گلم! مجبور که نیستی پست های کسی رو بخونی که حالتو بهم میزنه ! آفرین! دیگه نخون!
__ آقا یا خانم falgir ! عکس من ضدِحاله ؟! من شرمنده م! الان یعنی شما خودتون رو ناراحت کردید ؟! مامانتون قربونتون بره ایشالله! اسمت چیه حالا گلم؟
__آقا یا خانم سلام ! شما الان عابری یا عاشق ؟! تکلیفتون رو با خودتون روشن کنید اول دوست عزیز! ایت ایز اوکی؟! ری یلی ؟! وِل, یو آر دِ داکتِر !
** من هایلی اِپی ری شی اِیت میکنم اون دسته از عزیزانی رو که اسم کامل و ایمیل میزارن!
**خوب هستید شما ؟!
** وای چقدر بد بود ! نزدیک یه هفته نه ای دی اس ال ! نه کامپی یوتر! چقدر شکنجه ی بدی بود ! از هر نظر که فکر کنی! ولی 10 روز بدون موبایل سر کردم! با عشق ! تا کور شود هر آنکه نتواند دید! وااااای سیم کارت همراه اولم گم شده (یخوانید داداشم دزدیده تش!)! پیگیری هم نکردم ! فعلا که هستیم در خدمت ای تی ام (به قول یاسی: ام تی ان :دی) ایرانسل!
**بالاخره 90% از اتاقم رو مرتب کردم ! آی لاو مای سلف با عشق ! آی نید اِ بیگ هاگ !
** هر کی با این مدل نوشتن من مشکل داره ؛ داره دیگه! مشکل برا داشتن آخه! به من چه !
** کلاس های فرانسه رو با عشقی سرشار از سر گرفتم ! ایت فیلز سُ گود!
** آزمون ماکِ آی ای ال تی اس دادیم آقا در حدِ برج میلاد ! کلی درد سر شد برامون! دوستان جدید و قدیمی رو زیارت کردیم ! یکی نیست بگه آخه گلم , نازم , تو رو چه به این چیزا ! برو موسسه درستو بده برگرد بیا خونه ت ! آخه چرا میری فضولی میکنی شماره مردمو ور میداری زنگ میزنی از راه بدر میکنی جوونِ مردم رو ! عزیزم! گل باغ زندگیم ! تو دیگه چرا ؟! از تو بعید بود ! نکن ! اِ !
** آی راااااااااااااااک ! >:دی<
**امشب ماکت برج های دوقلوی پتروناس کووالالانپور (یا به قول عرفان: کوالالامپور :دی) رو به همراه یک هاپوی ناز دریافت کردیم ! ما هستیم دیگر ! کاریش میتونین بکنین ؟! :پی
** مونا جان ! من در دنیا عاشق هیچ چیز نیستم جز این برنامه ریزی های دقیق- تاکید میکنم دقیق- و هیجان انگیزت! عشق سالهای دور و همیشه م میشه !؟ میشه واقعا ؟! پی لی ز !
**کلاس های موسسه خوب پیش میره ! خدا رو شکر ! کلاس مو وی و لیسِِنینگ هم دارن شروع میشن! آی هف تو دو لاتس آو ثینگز فُر ذِم ! ویل یو هِلپ می اَوت ؟ پی لی ز !
**دوستی داریم که لپ تاپش خیلی به دردمان خورد این چند روزه! آقا یک دنیا ممنون !
**دوستی داریم که با عشق برایمان 256 مگابایت رَم جور کرد تا کارمون راه بیفتد! آقا یک دنیا ممنون !
** کلا ممنون هستم من :دی
**شدیدا به نسترن نیاز مند میباشیم که زود بیاید و مَتِری یِل این دوره ی آموزشی لامصب را سِلِکت کنیم !
** یاسمن جان هم اگه دوست دارند بیایند که برویم یک خاکی برای ری وی یو آو لیترِِچِر تحقیق مون انجام بدیم! ممنون میشویم!
** خُب من چی بگم وقتی دو ساعته دارم به این آلبوم گوش میدم و کلی هم خوشحالم؛ لطفا با عشقی سرشار به سراغ این آلبوم بروید :پی http://www.2mahal.com/g.htm?alid=4894
**اِی دی اس ال سااااکس! و البته سام تایمز ایت راااااکس !
**یک تصمیم : نماز میخوانیم ! به صورت جدی و شبانه روزی ! از فردا صبح! نیاز داریم که برای شروع تشویق شویم ! :">
**یک تصمیم دیگر: هفته ای یک بار پیاده روی با مامان و فاطمه و هفته ای دوبار جیم ! برای جیم نیاز به مقداری همراه داریم! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
**وااای لاست ما را هم دارد بیچاره میکند ها!
** یادم باشه یک سری حساب کتاب هامو صاف کنم !
**من کماکان منتظر آب انار مونا ؛ دفترِ هیجان انگیز نسترن ؛ جایزه حل معما ی حسین ؛ خودکار های همایش هستم ! دوستان؟! پی لی ز :دی
**لپ تاپ که جای خود دارد دیگر ! :-"
میشه من بس کنم ؟! البته که میشه! کار نشد نداره ! دلمان اِستِی بِل است این روزها ظاهرا!
فعلا!
شنبه بیست و یکم دی 1387
E X A M Z
آی خدا که من چقدر از فصل امتحانا متنفرم با عشق! بهم استرس میده ! استرسی که واقعا جای خالی ش همیشه احساس میشه تو زندگی م ! نمیدونم چرا انقدر موقع امتحانا همش احساس زنده بودن میکنم ! هی پر میشم از هیجان , استرس , دلهره و خیلی حس های دیگه که جزء هیجان انگیزترین حس های زندگی م هستند! بدو دنبال جزوه , کپی بگیر , باز تا لحظه ی آخر نخون ! واااااااااااااای دوس دارم !
میشه من دوست داشته باشم این همه تنبلی یه خودمو ؟
وای خدا ! چقدر یه عالمه حرف دارم که نمی دونم کدومشو بگم !
** مونا جان شما شبیه ِ بیریتنی اسپیرز هستید خوب ! اِ ! ایتس اِ فَکت ! (امان از دست این شاگردای پدرسوخته !)
** واقعا چقدر نیاز دارم به اینکه یک روز به دور از تکنولوژی_از هر گونه ای _ با عشقی سرشار بشینم اتاقمو مرتب کنم ! یعنی بزرگترین نیاز منه در حال حاضر !
** انقد بدم میاد ! دیدی بعضی ها میرن جایی میگن فلانی برات سوغاتی اوردم ! بعد تو کلی دلتو صابون میزنی, بعد میبینی ای بابا ! طرف به روی خودشم نمیاره ! (قابل توجه بعضی ها!)
** من دلم زیاد میخواد که وقت بذارم برای سریال هام ! من عاشق سریال هام هستم !
** یک عدد دامن شلواری صورتی دارم با یک تاپ مشکی نایکی! وقتی که اینها را با جوراب سفید های اسپورتم میپوشم دلم میخواد خودمو بخورم ! :دی (مگه من دل ندارم !)
** به احترام یک دوست داشتنی.... یک دقیقه کاما (,)
** چقدر باید به خیلی ها توجه کنم ! خیلی چیز ها نیز !
** ایییییییی! واقعا که ! چرا من موبایلم این طوری شد :(
** الان در اوج اینتراپشن دارم اینا رو مینویسم ! چقدر تمرکز دوس داشتم!
** سن ازدواج یعنی چه ؟! قشنگ یعنی چه ؟!
** تاسوعا و عاشورای امسال در اوج دلتنگی خوش گذشت !
** من در این خانه به غمناکی نمناک علف نزدیکم !
** دلم زود بهمن میخواهد ! 24 اینا !
** کاش من کمی , فقط کمی ....(سانسور شد!)
** جدیدا آهنگ های بی محتوی گوش میدهم ! با عشق !
** با تک تک سلول های بدنم حس کردم که یک F.R.I.E.N.D.S فَن یعنی چه! شبی که خیلی غمگین بودم و یکی از آدم هایی که او هم عاشق این سریال بود با عشق از من دلجویی کرد !
** مونا به من قول داده که بهم یه آب انار هیجان انگیز بده! و من بیشتر از حد معمول خوشحالم !
** بابایی غمگین است....با تک تک سلول های بدنش ! من دلم غصه دارد !
** همه چیز لازم است که گرد گیری شود ! حتی تو !
** من میشه بس کنم !!
جمعه بیستم دی 1387
Get the hell out of here or ummmm
تو دیگه این وسط چی میگی !؟
بساطی دارم ها !
عوضی !
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
"Mona"
من دوست دارم در این بلاگ اینتری
فقط بگویم
مــــــــــــــو نا ! تو عشق سالهای دور و همیشه ام هستی!
و من بعضی وقت ها دلم مثل هاپو های هیجان انگیز (بخوانید سگ!) برایت تنگ میشود!
و تو تنها کسی هستی که همیشه هستی !
و من هی دوست دارم با عشق دوستت داشته باشم !
بیشتر و بیشتر !
و من به هردویمان افتخار میکنم ! سِه پَقفِه! ![]()
کِنسیدِرینگ ذِ فَکت آیم نات اِ لِزبیَن ! ![]()
مــــــــــــــو نا ! خوشم اومده خُب من از تو ....ایییی!
چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
I Will
کاش می شد یه مدت مُرد !
یه مدت مُرد!
مُرد!
و
تو این مدت
دلت برای هیچی تنگ نمی شد!
و حتی هیچ کس!
و کاش که اینهمه نمی ترسیدم از این پروسه ی مزخرف مرگ !
و من واقعا
دیگه
نمیدونم !
نمیدونم !
نمیدونم !
نمیدونم !
*** مهم نیست ! من دلم میخواد لیوانی رو که توش آب میخورم رو نشسته بزارم سرِ جاش !
*** خوشه ی غم توی دلم زده جوونه !
*** خوشه ی غم گه اضافه زیاد می خوره !
*** حذفش کردم! حوصله ندارم به دوهزار نفر جواب پس بدم !
*** از این همه توقع بیجایی که از خودم دارم متنفرم !
***از این همه توقع بیجایی که از بقیه دارم متنفرم !
*** الان رسما احساس میکنم که واقعا چرا !؟
*** اینز الوِیز دِ سِیم !
***چرا من خفه نمیشم ؟!
شنبه دوم آذر 1387
"I Know"
اوه !
مای!
گاد !
چه میکنیم ما این روزها !
- چرا واقعا چرا مردم پست های این وبلاگ را به خودشان میگیرند ؟!
- چرا مردم بعد از این همه مدت نفهمیدند که من با کسی تعارف ندارم ؟!
- چرا من احساس میکنم انقدر تو را دوست دارم ؟!
- چرا من آن شب آن کارِ هیجان انگیز را کردم؟!
- چرا تو فکر میکنی من تو را دوست ندارم ؟!
- چرا اف.سی.ای با تک تک سلول های بدنش در یک قدمی است ؟!
- چرا تو از سورپرایز نشدن خسته شدی ؟!
- چرا من انقدر دوست داشتم دیشب پیشت بودم ؟!
- چرا من امروز بعد از کلاسم بی مفدمه تو را بوسیدم ؟!
- چرا نمی دانستی که ریموت کنترل دی وی دی پلیر دکمه ی ساب تایتل دارد ؟!
- چرا فکر کردی که من خدا نکنه که پول دار بشم ؟!
- چرا من همه چیز رو دارم میبینم با همین دو تا چشمام ؟!
- چرا بعضی وقت ها با تمام وجود نا امید میشم ازت ؟!
- چرا یک شنبه ها انقدر زیادن ؟!
- چرا تو عروسک شانسِت را به من دادی ؟!
- چرا تو انقدر راجع به همه چیز میدانی !؟
- چرا دایــــی آدم فوق العاده ای ست ؟!
- چرا من بعضی وقت ها عاشقانه دلم میخواهد به تو اس ام اس بدهم و این کار را نمیکنم ؟!
- چرا من الان پیشِ تو نیستم ؟!
- چرا غصه ها دارند هی تلنبار میشوند؟! هی بیشتر و بیشتر ؟!
- چرا تو راجع به من انقدر بد فکر میکنی ؟!
- چرا من TESOL ندارم ؟!
- چرا اتاق من هیچ وقت دلش نمی خواهد که عاشقانه دوستم داشته باشد ؟!
- چرا یک لحظه دلم کلاس دانشگاه آزاد خواست ؟!
- چرا تو هیچ خبری ازت نیست ؟!
- چرا تو دیگر پایه ی خیابان گردی نیستی ؟!
- چرا پول ها انقدر زود خرج میشوند ؟!
- چرا من انقدر اضافه وزنم را دوست دارم ؟!
- چرا تو با همه فرق میکردی؟ میکنی ؟ خواهی کرد!
- چرا من این همه دلم می خواهد که دو چیز بود که واقعا بود ؟!
- چرا احساس میکنم یک جای کار دارد می لنگد ؟!
- چرا کلی چرای دیگر هست که حوصله شان را ندارم ؟!
- چرا با تمام این چرا ها هنوز گاهی پر میشوم از شادی و خنده ؟!
- چرا کلا چرا ؟!
- چرا واقعا چرا مردم پست های این وبلاگ را به خودشان میگیرند ؟!
ویژه : کلی این روزهایت را می فهمم ! خیلی ...روزهایی که فکر میکنی سرنوشت سازند و شاید هستند !
جمعه بیست و چهارم آبان 1387
So close no matter how far
درسته که این روزها کارهای عجیبی میکنم که هیچکی هیچی ازش نمی فهمه...
ولی
تو این وسط خنثی ترین عنصر زندگی ام هستی!
آنقدر خنثی که باعث میشوی من بی اختیار ۴ساعت تمام برایت گریه کنم !
***
دوست ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم ! خنثی بودنت یه طوری ست! یه طوری که نمیدونم چه طوری! ولی هنوز هم قابل اعتماد نیستی !
***
امیدوارم که خنثی بودنت را توجیه ی برای این همه صداقتت ندانم !
***
فکر نمی کردم روزی انقدر برایم دغدغه شوی که برایت بلاگ آپدیت کنم ! ولی دو سه روزه که گریه های ساعت ۱ تا ۳ صبحم مجبورم کرده که چیزی بگویم !
***
چقدر خلاء ! چقدر زیاد....!
***
پرم و سرشار از کلی دوست داشتن و دوست نداشتن! سمیه را دارم پیدا میکنم...ولی چه بد که میدانم کجاست و دستم بهش نمی رسد !
***
عاشقانه دوستت دارم وقتی برایم از علاقه ت به این آهنگ حرف میزنی! عاشقانه ی زیادِ خیلی!
http://www.pzrocks.com/song/26437.htm
***
همه چیزم به هم ریخته ! همه چیزم غیرقابل پیش بینی شده! حتی این پریودِ لعنتی غیر منتظره ی آزار دهنده !
***
متنفرم از ته دل از ......!
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
Wonderful...aint it
و
تویی که هر بار دبدنت کافی ست
تا من
بیهوش شوم !
و
تویی که شاید هنوز خیلی چیزها را نمیدانی
و
تویی که ....
پ.ن : اجسام از آنچه در آیینه دیده میشوند ، به شما نزدیک ترند !
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
Sad Eyes....Oh Sad Eyes
وقتی خوب فکر میکنم
میبینم که چقدر خوب بود
که 8 آبان
مونا و مهرناز و حسین و یاسمن و نسترن و افروز و مریم و مهدی و یونس و محمد و امیر و هادی و سعید و نوید و مسعود و حسن و مریم و سعید و عرفان و مطهره و پرشن تولز و اُ اِل سی و اینگلیش تَون و مامان و بابا و فاطمه و جواد و محمد و دایی مهدی و دایی سعید و سینا و سما و افسانه خانم
بودند که
همراهی ام کنند!
و یادم بیاورند که
من دوست داشته میشوم !
من چقدر از همه ی آن بالایی ها ممنونم که هر کدامشان به نحوی تبریک گفتند و به یادم بودند ...
********************************************
چقدر دلم حرف برای گفتن دارد
....
چقدر دلم غمگین است!
....
طفلکی دلم !
.
پ.ن: شاید وقتی دیگر !
چهارشنبه هشتم آبان 1387
*H A P P Y B I RT H D A Y*
به دنیا اومدم
تولدم بود...!
فک نمی کردم که خوب باشه
اما بود!
فردا کامل می نویسم ! همه شو !
دوشنبه ششم آبان 1387
":(!"
اوضاع خوبی ندارم...
شاید ظاهر امور این را نشان نمی دهد، اما
ا آن مدل هایی هستم الان که فقط سعی میکنم ظاهر را خوب نگه دارم، از آن مدل هایی که مثل آرامش قبل از طوفان است، از آن مدل های خیلی ترسناک...
از آن مدل هایی که دوستشان ندارم، از آن مدل هایی که به عمق نمی رود، از آن هایی که شاد و خوش و سرحال و عادی به نظر میرسد و فقط به نظر میرسد !
از آن مدل هایی که وای به روزی که خسته شوم ازش! از آن هایی که از کنار همه چیز راحت می گذرد، از آن هایی که به دغدغه هایش فکر نمی کند اصلا و سعی میکند به جای اینکه خودش را گول بزند، به هیچ چیز فکر نکند !
از آن مدل هایی که زود عصبانی میشود، زود خسته میشود، زود سرش درد میگیرد، هیچ چیز را جدی نمیگیرد، همه چیز خیلی زود یادش میرود...
از آن مدل های لوسِ بی خودِ دوست نداشتنی!
چرا همه چیز خوب به نظر میرسد وقتی هیچ چیز خوب نیست ؟! چرا وقتی دیگر حتی کیف و کفش نایکی ام خوشحالم نمیکند، وقتی دیگر امتحان اف سی ای برایم مهم نیست ، وقتی برای لسن پلن نوشتن یا خریدن جزوه های دانشگاه هیچ انگیزه ای ندارم، وقتی با تک تک سلول های بدنم حس میکنم لبخندی که میزنم فقط برای این است که بگویم :"اوکی! ولش کن! بی خیال"، چرا با این همه باید باز هم از آن مدل ها باشم ؟!
چقدر این روز ها ، هر لحظه اش که میگذرد، تمام زندگی یه ۲۰ ساله ام در ذهنم مرور میشود و من چقدر این مسئله برایم آزار دهنده است !
چقدر این روزها دلم یک مسافرت می خواهد به یک مقصد نامعلوم ! به شرط اینکه ذهنم را با خودم نبرم !
نمیدانم چرا اینقدر دلم میخواست حداقل این روز های سال اینطوری نبودم...آبان را با تمام وجود همیشه دوست میداشته ام ...همیشه ! ولی این روزها خیلی غمگین اند...
دلم می خواهد یک نفر که حتی فکرش را نمیکنم به طور خیلی اتفاقی این روزها برایم ایمیلی بفرستد، یا اس ام اس یا تلفنی! و فقط بگوید می خواستم ببینم خــــــــــوبی یا نه ! یک نفر باشد که من حتی فکرش را هم نتوانم بکنم ! وای که چه خوب است اینطوری !
خاطراتم به شدت مرور میشود این روزها ! خوب و بد ! دلم میخواهد بنویسمشان ! شاید این کار را کردم !
چقدر الان همه چیز یک طورِ دوست نداشتنی ست...و من چقدر این را دوست ندارم...
چقدر احساس میکنم که حوصله ی ۴شنبه را ندارم
و این خیلی دردناک است
.
دلم حتی پ.ن هم نمی خواهد که داشته باشد !
چه بد !
جمعه سوم آبان 1387
"Jumped on"
تلفن ساعت یک و نیم نصف شب که یک و نیم ساعت طول کشید
این را ثابت کرد که:
__ من دختر جلفی هستم که شدیدا دوست داشته میشوم!
__ من خودم هستم! خودِ خودم !
__ من آدم های چاقِ زشتِ کچلِ پیر را دوست میدارم !
__ من میتوانم به "مشهد" فکر کنم !
__ من خیلی از این شاخه به اون شاخه میپرم!
__ من میتوانم آدم های پیرِ خسته ی داغون رو حتی اون موقعِ شب بخندونم !
__ من باید یک سری چیزها را رعایت کنم !
__ کفش های نایکی ام از یک نفر شدیدا متنفر است !
__ یک نفر هست ! و خوب است که هست !
کلا دیگر !
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
*Carpe--Diem*
در چنین روزی :
http://www.carpe--diem.blogfa.com/post-1.aspx
به دنیا آمد !
و ما همچنان هستیم !
شما ها هم همچنان هستید !
و خوب است !
و تو !
و من !
و کلا دیگر !
.
تا بعد !
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
"You know, Don't You"
برای بالا آوردن آنقدر انگیزه دارم که نگو !
هی تو ! میدانستی که احمق ترین آدمی هستی که می توانی باشی ؟! تو آنقدر احمقی که برای بالا آوردن اولین آپشن هستی ! تو با تمام وجودت به من نیاز داری؛ این را میدانی و باز هم به احمق بازی هایت ادامه میدهی؟! تو همیشه معتقدی که من بهترینم؛ این را میگویی ولی باز هم روند احمق بودنت ادامه دارد ؟! آنقدر برای اینکه اول روی تو بالا بیاورم ذوق دارم که نگو ! میدانی که ؟!
هی تو ! آنجا که هستی باش ! وای به حالت اگر بخواهی از این جلو تر بیایی! حتی یک قدم! میدانی؛ تو آنقدر کثیفی که از همان دور بوی گند کثافتت آزارم میدهد ! جلو تر نیا! من هم تا دلت بخواهد پتانسیل کثیف شدن را دارم ! میدانی که ؟!
هی تو ! چرا فکر میکنی لبخند های من یعنی تو بهترین آدم دنیا هستی ؟! چرا فکر میکنی که بعد از هر لبخند من باید مثل یک عوضی بیایی و بگویی که هر آنچه که من دارم مدیون تو هستم ؟! تو فقط یک عوضی هستی! میدانی که ؟!
هی تو ! برای اثبات تنفرت نسبت به من نیاز نیست ماشینت را برداری و منتظر باشی که من از سرویس دانشگاه پیاده شوم و بعد تو خیلی اتفاقی بیایی و مرا زیر بگیری! من که مرده ام ! میدانی که ؟!
من را بگو !
تو را بگو !
نه همان بهتر که من را بگویی !
من که همیشه برای اینکه خودم باشم باید بالا بیاورم !
من که این من دوست داشتنی ام را آزاد میگذارم همیشه !
من که زل میزنم در چشمانت ! غرق میشوم ! میخندم ! بلند تر میخندم ! ریسه میروم از خنده !
من که !
هه هه هه !
هنوز مدهوش این حرفت هستم که: بچه ها ! نظریه ی "Reader's Response" یعنی ریسپانس خواننده !
برو !
لطفا !
سه شنبه دوم مهر 1387
Madrigal
"باسمه تعالی"
با سلام ،
نظر به خواهش دوستان و آشنایان و حتی دشمنان و حسودان و عنودان ؛ و در راستای اعلام دلتنگی ها و علی الخصوص نگرانی های مورد و بی مورد برخی از عزیزان منوط به اینکه این تابستان ما کدام گوری بودیم و چه بر سرمان آمد؛ وظیفه ی شرعی و انسانی خود دانسته که کمی اعلان موقعیت کنیم!
طبق معمول و بدون رعایت فواصل زمانی، هر چه از هر جا یادمان آمد، را مینویسیم:
-
مهم: برنامه ی "کارشناسی ارشد" امسال به طور کلی از زندگی مان حذف شد! دلیلش هم به خودمان مربوط است! اگر کسی احساس کرد که به او هم مربوط است، باید بداند که احساس در 99% شرایط به آدم دروغ میگوید!
هنوز تصمیم جدی برای ارشد گرفته نشده است! اما خیال همگی و اول از همه خودم راحت که امسال حتی شرکت فیزیکی هم نخواهیم کرد. ادبیات انگلیسی ست نه کشک و دوغ عزیزانم!
-
بنا به دلایلی کاملا شخصی (!) سه سفر به تهران داشتیم. اولی و دومی کمتر از یک هفته به طول انجامید و این آخری که به تازگی فارغ شدیم ازش مدت 3 هفته به درازا کشید. اگر بخواهیم سفرنامه بنویسیم برایتان خودش چندین پست میشود! همین قدر بس که چه ها که بر ما نگذشت! چه جاهایی که نرفتیم! چه آدمهایی که ندیدیم! چه چیزهایی که نشنیدیم و ندیدیم! چه و چه و کلا خیلی چه! پر بود از همه چیز! همه چیز که میگویم یعنی همه چیز! به یک سری نتایج سازنده در زندگی رسیدیم! به صورت کلی هیجان انگیز بود به مقدار زیاد! اگر یک سری چیزهایش را حذف میکردیم خدا میشد!
-
از سری آزمون های ESOL دانشگاه کمبریج، در طی یک اقدام انتحاری ، در آزمون FCE ثبت نام کردیم! قابل توجه عزیزانی که این آزمون را با TOEFL مقایسه کردند باید بگویم که هزینه ی هر دو آزمون یکی ست با این تقاوت که FCE لایف تایم است! یعنی تاریخ انقضا ندارد ولی TOEFL بعد مدت دو یا چند سال منقضی میگردد! استفاده از TOEFL برای موارد خاصی است و لی FCE مدرکی ست که نشان میدهد شما به حدی از Fluency در انگلیسی رسیده اید. اطلاعات جزیی تری هم اگر خواستید به من ربطی ندارد! کسی میداند تا 6 دسامبر چند روز دیگر مانده است آیا؟!
-
در اواسط مرداد ماه بود که به طور اتفاقی سری به سایت دانشگاه زدیم. چیزی نگاه مان را به خود جلب کرد! بله....یازده و نود و چهار صدم! و این یعنی ما مشروط شدیم! آنقدر هیجان زده بودیم که نگو! خیلی زیاد کیف دارد که به خاطر شش صدم آدم مشروط شود...اولش نمیدانستیم که باید الان غصه بخوریم یا اینکه گریه کنیم یا اینکه بدو بدو برویم دانشگاه گدایی نمره و این چرندیات ! بعد از چند نفس عمیق کلی کیف کردیم و کلی خندیدم به این جماعتِ شادِ حاضر در دانشگاه! حس فوق العاده خوبی داد! و اینکه کلی شادمان کرد! یک جور حسِ خاصِ دوست داشتنیِ بغل کردنی! اینکه بدانی که وقتی چیزهایِ تجویزی به تو صفر است، نتیجه ی خواسته شده از طرف همان ها باید صفر باشد! و اگر چیزی بالاتر یا پایین تر از صفر بود باید شک کنی که کاسه ای زیر نیم کاسه است! خوشحالیم زیاد که این تعادل را برقرار کردیم! اگر کسی اسم اینها را توجیه گذاشت، لابد این طوری راحت تر بوده دیگر!
فعلا همین ها را در چنته داریم! اگر چیزی یادمان آمد اضافه میکنیم . البته با علم به این موضوع که: "Some Truths are better left unsaid!"
و اما
برای نسترن:
دوست داشتم روز تولدت بودم ! دوست داشتم یک تولد هیجان انگیز برایت میگرفتم! دوست داشتم دیگر، به کسی چه! خیلی دوست داشتنی هستی و خوشحالم که هستی و خوشحالم که از این به بعد حتی بیشتر هستی. و حتی خوشحال ترم از اینکه : "You just felt you love your stuff!"
برای بچه م:
بچه ای دارم بهتر از برگ درخت! دل همه بسوزد لطفا! 15 سالش است اما از من بیشتر میفهمد! خب می فهمد دیگر! به کسی چه! اوج شعور و شخصیت است! حاصل دسترنج خودم است :دی! تازه مدرسه ی رشد هم قبول شد تا ثابت کند مثل مامانش نمونه است! امتحانات زبانش را هی فِیل میشود و لی هی یک ترم بالاتر میرود! درست و دقیق عینِ مامانش! بچه به مامانش نرود به کی برود خُب! کلی زیاد دوستش دارم بچه ام را! با هیچ بچه ای هم در دنیا عوضش نمی کنم. یکی یه دونست!
برای یاسمن:
میدانم که حس در 99% شرایط به آدم دروغ میگوید! اما احساس میکنم خیلی ازت دور شدم...نمیدانم شاید به خاطر همین غییت کبری بوده لابد! یاسی، دلم خیلی زیاد برایت تنگ شد! برای "سگ" گفتن هایت حتی! کجایی تو دختر ؟! نکند برای من هم Appear permanently offline شده ای ، ها؟! کله ات را که دوست داری؟ نمی خواهی که کنده شود؟ ها؟!
برای هملت:
آن دور دور ها که هستی، بیشتر احساست میکنم! از آن معدود آدم هایی هستی که همیشه هر کاری از دستشان بر بیاید را انجام میدهند، بی مزد و منت! و این خیلی خوب است و خیلی قابل تقدیر و احترام. مرسی در ابعاد خیلی زیاد!
برای Do Not Exist :
با شما بسیار زیاد عریضه و سخن داریم! خودش کلی پست میشود! به موقع خدمت میرسیم!
برای آرش:
من و تو مصداق عینیِ :"بودن یا نبودن" هستیم! نه اینطور بگویم بهتر است: "بودن و نبودن". خیلی جالبیم! خیلی!
برای بابایی:
تنها کسی هستی که من عاشقانه صدایش میزنم : "بابایی!" تنها کسی هستی که پر میکنی مرا از خوبی! از بودن! از ساده بودن! از دوست داشتن! از خوبی! و باز هم از خوبی! من از اینکه "نی نی"ِ تو هستم عاشقانه خودم را دوست دارم! بابایی! بابایی! چقدر خوب است که میدانم همیشه بابایی دارم که با تمام احساسش سوالهایم را جواب میدهد. با تمام وجودش نی نی اش را دوست دارد. همیشه برای نی نی اش دعا میکند و همیشه میداند که نی نی اش ، نی نی اش میماند....حتی خیلی سالهای بعد! حتی زمانی که مامانی بیاید! بابایی خیلی خوبی! بهترینی! واقعا هستی! راستی یادت نرفته که هنوز 996 تای دیگر طلبکاری ها بابایی!
و اینکه
برای مونا:
این مدت که با تو بودم خیلی زیاد خوب بود...خیلی زیادتر ! مونا! احساس میکنم هیچوقت نتوانستم حس واقعی ام را نسبت به تو بیان کنم. تو تنها کسی هستی که من با تک تک سلول های بدنم در هر شرایطی دوستش دارم! در هر شرایطی! حتی زمانی که اس ام اس های "گاوی" میفرستی! همیشه و همیشه برایم مهمی! تنها کسی هستی که هیچ وقت در موردِ تو نگفته ام"به سوراخِ جورابم!"(و میدانیم که همه این لفظ را روزی حتی برای عزیزترین کسانمان ممکن است به کار بریم!) مونا! چرا تو این همه خوبی و صادق و صاف و دوست داشتنی؟ مونا! نمیدانم در این مدت حتما احساس کردی که شاید خیلی دارم نظر میدهم یا چه میدانم خیلی فضولی میکنم در شخصی ترین مسئله ی زندگیت...اما واقعا نمی خواهم که ....(میدانی دیگر! قبلا صحبتش را کرده ایم) میدانم که بهترین و درست ترین تصمیم را میگیری! مثل همیشه! مونایی من دخترکش را دوست دارد و میدانم که مونایی هیچ وقت یادش نمیرود که چقدر توانایی نامحدود دارد و چه کارهایی که میتواند بکند! موناییِ من! دوست دارم یک کتاب مشترک بنویسیم! واقعا دوست دارم! میدانی که میتوانیم پرفروش ترین کتاب دنیا را بنویسیم! اگر پایه بودی (مجبوری:دی) خبرم کن! راستی! این ها هم توی برنامه های دو نفری مان بود: "زیان- زبان دوم- رژیم :دی- کار- هممممم کتاب خوانی و سریال و فیلم!" بعدا نگی نگفتی! گزارش لحظه به لحظه هم یادت نرود :دی! و اینکه: we re gonna make it!>:D< هانی مونمی دیگه! پیرهنم رو هم یه عالممممممه دوسش دارم.
والسلام!
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
Beyond the Invisible
آنقدر زیاد تر از حد معمول و متعارف
سرشار میشوم
از حس های خوب و خاص و عجیب و شاد و غمگین و غریب و عادی و بد
که این بار هم
خفه میشوم.
باز هم
طبق معمول!
-----------------------------------
وااااااااای که چقدر حجیم اند این روزها!
نمیدانم دلواپسم یا نگران...
نمیدانم که می توانی یا نه...می دانی یا نه...
اما
دوست داشتنی ترینی و آرامش بخش ترین... حتی در این روزهای سرشار از به هم ریختگی ات!
کمی و فقط کمی بیشتر مراقب خودت باش.
----------------------------------
پ.ن : باز هم یکی از آن "A Day to Remember" هایم را تو ساختی!
پ.ن : از کرخه تا راین و دلی که این همه جمکران می خواهد....معنویت می خواهد....خدا می خواهد...
پ.ن : نمی خواهم بعدا بگویم "کاش میگفتم!"....میگویم: دوستت دارم! و می بوسمت....
چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387
c'est la vie
بله!
به هر حال!
احیانا!
در نوع خودش!
در حد بنز یا خدا یا برج میلاد!
شاخ هستن چونکه! مارک هم دارن!
کلا عرض کردم......
پ.ن: وقتی مونا مرا به بازی دعوت میکند! البته بعد از درخواست یک لبخند هیجان انگیز!
پ.ن۲: وقتی هم هِدِ مان از "قم" برایمان سوهان سوغاتی می آورند!
پ.ن۳: و قتی مونا شله زرد می پزد! با عشق گویا!
پ.ن۴: و قتی من شلیل میخورم! با عشق اما!
پ.ن۵: وقتی بچه اش محکم لگد میزند! تست سونوگرافی اش میگوید! چند قلو بودند؟ آیا؟
پ.ن۶: وقتی کِمبریج آفیس با عشق مرا می پذیرد!
پ.ن۷: وقتی پیرزن ها رانندگی میکنند!
پ.ن۸: وقتی بعد از اینکه هر روز اولین مورد لیست خرید، دی وی دی خام است و هنوز هم هست!
پ.ن۹: همیشه پای یک مدیر سایت در میان است!
پ.ن۱۰:وقتی نارنجی پوشان صورت زیبایی دارند و ۲ عدد بادکنک قرمز میشود ۴ هزارتومان با عشق!
پ.ن۱۱: وقتی عدد ۱۱ مدینه ی فاضله ی مونا میشود!
شنبه نوزدهم مرداد 1387
Happy hmmmmm, Birthday

بعضی ها آنقدر دوست داشتی و عزیز هستند
که تو از اینکه دوستشان داری
به خودت می بالی!
...
اولش بدمون میومد از هم...هر دو مون فکر میکردیم که اون یکی چقد لوسه!
بعدش با هم شروع کردیم به درست کردن مجله ی آموزشگاه...خیلی اتفاقی خیلی به هم نزدیک شدیم!
(یادته اون تابستون؟ Miss Mehri, You are in the class! why do you speak farsi
)
بهم نزدیک شدیم
خیلی بهم نزدیک شدیم!
و من چقدر همیشه از با تو بودن سیر نمیشدم....
و من چقدر با تو همه چیز داشتم...
و ما چقدر با هم خوب بودیم...
و ما چقدر کارهای هیجان انگیز کردیم...
چقدر با هم خندیدیم...
چقدر با هم گریه کردیم...داد زدیم...فحش دادیم...
و چقدر پارک و رستوران و کافی شاپ رفتیم!
و چقدر خرید کردیم!
و چقدر اینور و اونور رفتیم!
و چقدر تلفن کردیم بهم! روزی چند بار؟!![]()
و چه همه اتفاق ریز و درشت دیگه...چه همه اسم مستعار...چه همه نقشه...چه همه کلمه ی خاص خودمون...
چقدر دوست داشتنی بود لحظه هامون...
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که این "چقدر"ها هنوز هم هستن....هنوز ادامه دارن...هنوز هم خوبن...
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که امروز تولد "تـــــو "ه....
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که می تونم از همینجا کلی بغلت کنم و ببوسمت و تولدت مبارک بهت بگم...
"تــــو" همیشه ی همیشه "هانی مون"ِ "جیگر"ِ منی یااااااا! (هـــــاگِ گنده!)
لُپتو بکشم![]()
![]()
![]()
"تولدت مبارک" مونا یـــــــــــــــــــی ![]()
![]()
************
پ.ن: تولد مونا جونمه! قابل توجه اون دسته از عزیزان![]()
پ.ن: مونا! یه عالمه کادوهای "یه عالمه..."ای تو چی کار کنم؟
یه نقشه ای...چیزی
بجنب!
پ.ن: هـــــــانی مون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخیش!
پ.ن: هر کی مونا نداره....یه عالمه زبون درازی و یه عالمه دلش بسوزه!![]()
![]()
