Carpe Diem
من و من و من و ادبیات و موسیقی و فیلم و تو و تو و تو و همه چی!
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
Little Brothers Know It All:(
**مکالمه ی تلفنی ام تمام میشود و دوباره برمیگردم سر کارم. به دنبال معنی یه چند کلمه میگردم که محمد ــ برادرهشت ساله ام ــ به سمت من می آید:
ـــ محمد {چند تکه کاغذ کوچک مچاله شده در کف دستش} : سمیه! دارم فال میگیرم. خودم درست کردم. چشماتو ببند و یــکــی رو بردار.
ـــ من {چشمانم را می بندم و یکی را برمیدارم} : باز کنم؟
ـــ محمد{کاغذ را از دستم میگیرد} : نه! بده من برات بخونم...{کاغذ را باز میکند و نوشته ی روی آن را بلند می خواند} "قلبت غمگینه" {لبخند تلخی میزند و از اتاق میرود بیرون}
**و قطره های اشک آرام آرام از چشمانم جاری میشود...
نوشته شده توسط Somayyeh
در 15:26 | لینک ثابت
•

