جمعه سی ام آذر 1386
Perfect to feel
تامی عزیزم
یادت هست آن شب را؟ چقدر دوستش داشتم!
من و تو و لئونارد کهن و بزرگ راهی که طولانی بود!
من و تو و بوت هایی که تازه خریده بودم!
من و تو و ماشین هایی که با سرعت از کنارمان می گذشتند!
من و تو و اشک های سرد!
من و تو و گریه ی بلند!
من و تو و مردمی که چه فکر هایی که نمی کردند!
من و تو و آرزو هایی در سر!
من و تو و فکرهای خطرناک!
من و تو و آه!
من و تو و امید به این که هنوز او در کنارم است!
من و تو و ترس از این که او دارد می رود!
من و تو و کوچه های پر خاطره!
من و تو و سکوتی مرگبار!
من و تو و درد و درد و درد و درد و درد و لبخند!
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
Some dance to remember, Some dance to forget
من میدانم که آخرش چه میشود! من خدا نیستم اما میدانم آخرش چه میشود!
آخرش آنطوری تمام میشود که تو فکرش را هم نمی کنی!
آخرش من یک روز دهانم را باز میکنم...
درست آن لحظه ای که دیگر خـــــیلی دیر شده!
آن لحظه ای که دیگر هیچ فایده ای ندارد.
دقیقا در آن لحظه ی بی اثر......نه یک ثانیه زودتر!
باید به اندازه ی کافی دیر شده باشد!
من همانجاست که دهانم را باز می کنم
و تمام نفرتـــــی را که یک عمر با عشق در خودم پروراندم
به زیبائی هر چه تمام تر
روی صورتت بالا می آورم.
نه! هنوز کامل آخرش نشده!
وقتی که بالا آوردم
تـــــــو به من نگاه میکنی
و میگوئی: "اوه عزیزم! به این زودی بچه دار شدیم؟!"
درست بعد از شنیدن این
من
تـــــمام میشوم.
تمام!
درست در زمانی که خیلـــــــی دیر شده است!
