تبليغاتX
Carpe Diem

سه شنبه هجدهم دی 1386

Show me love

 

<<<با این منــــی که در هیچ چارچوبی نمی گنجم میدوونی باید چطور رفتار کنی؟!>>>

باید یک روز

نه!

 یک شب بری یه جایی ـ که دور یا نزدیک بودنش زیاد مهم نیست ـ

یه زمین خاکی پیدا کنی و

با قاشق شروع کنی به کندن زمین ـ تاکید میکنم با قاشق و نه با چیزه دیگه ای ـ

۱۰ سانت که کندی کافیه! نمی خواد زیاد خودتو خسته کنی

عرضش هم انقدر باشه که فقط دو تا پام توش جا شه.

فرداش بیای تو چشام نگا کنی و بگی: "ها ها ها! خوبی عزیزم؟! "

منم بگم: "ها ها ها! آره عزیزم! تو که باشی ها ها ها! مگه میشه خوب نباشم؟"

بعد یه دستمال حریر بیاری بندازی دور گردنم و منم همین طوری ممتد نگات کنم...بعد دستمال و گره بزنی دور گردنم...بیشتر بکشی...گره خیلی سفت بشه...بیشتر بکشی...صورتم قرمز شه...بازم بکشی...صدای جیغم گوشت و کر کنه...بازم بکشی...از گردنم خون بیاد و بیفتم رو زمین...

حالا دیگه زیاد نیاز به زحمت نیست...منو می کشی و میبری تو همون چاله ی تنگ که دیشب کندی.

من هنوز نفس میکشم

منو نشسته میذاری تو اون چاله...حالا شروع می کنی...با همون قاشق میزنی به سرم...یک ضربه...دو ضربه...ده ضربه...مزه ی خونو تو دهنم احساس میکنم...و همش تو دلت خوشحالی که خوب حقتو دارم میذارم کف دستت! ...انقدر میزنی که استخوون جمجمه م میشکنه! و داری به محتویات داخلش نگاه میکنی...یه لحظه چندشت میشه اما دوباره با همون قاشق مغزمو در میاری و بهش لبخند میزنی...و یه لحظه دلت به حالم میسوزه...ولی به کارت ادامه میدی.

الان دیگه من مردم! نفس نمیکشم و این تو رو خوشحال میکنه...حرکت آخر رو انجام میدی...با اره یا تبر نمی دونم...از کمر نصفم می کنی به دو قسمت مساوی... و این نصفه رو میذاری روی پاهام...و شروع می کنی از همون خاک های کنار چاله میریزی روم...و کارت دیگه تموم شده.

حالا یه لحظه کنار چاله واستادی و میگی:"دیدی بالاخره تو یه چارچوب جات دادم عزیز دلم؟! ها ها ها!" و اونجا رو ترک میکنی. میری خونه و آروم میخوابی.

فردا صبح که چشاتو می مالی و بیدار میشی...صدام میزنی...جوابی نمیشنوی...بلندترصدام میزنی...بازم هیچ جوابی نیست...داد میزنی...فریاد میزنی...هق میزنی...هیچ جوابی نمیآد. یهو یادت میاد که منو بردی تو یه چارچوب جا دادی...چیزی که آرزوشو داشتی..

.

.

.

حالا دیگه من نیستم.

 

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 15:31 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم دی 1386

Up ahead in the distance

...

با اینکه میدانم در پس صبح

شب باز خواهد آمد

با این همه

طلوع آفتاب چه نفرت آور است! دریغا!

...

.

۱. وای! آدم بعضا انگشت به دهان می ماند! ساعت ۱۰ صبح بیدارت می کنند که پا شو! مهمون داریم! و تو مجبوری در کمتر از ۳ دقیقه خیلی نچرال به نظر برسی! بعد هم که مهمونا برن مامانت هی غر بزنه که چــــــرا دمپائی نپوشیدی؟؟؟! --->دم پایی عنصر خیلی مهمی است در نظر مامان من!

۲. میخوام اعتراف کنم که فردا ساعت ۱۰ صبح امتحان "واژگان" دارم -درسی سه واحدی- به اندازه ی موهای سرم منبع داره این درس! سه تا از کتاباشو هنوز نخریدم...جزوه ندارم...سر کلاس هم ۵ جلسه فقط رفتم...جلوی استاد هم خروارها آبرو دارم(داشتم!)...استاد از آن هایی ست که با ۹.۷۵ آدم رو میندازه...شوخی نداره با کسی...۴ واحدِ دیگه هم علاوه بر این باهاش امتحان دارم این ترم...از من هم انتظار داره...هنوز انگشتای مبارکم هیچ کدوم از کتابا رو تاچ نکرده...آخیش! راحت شدم!

۳. اگه اینجا هم فردا تعطیل باشه که خب هیچی! اما اگه نباشه الهی کوفتت بشه مونا که اونجایی! اینجا نه برفه نه بارون...به علت برودت تعطیل کردن! من که نمیدونم چیه اما خدایا پـــــیـــــلـــــــیـــــز فردا هم برودت باشه.

۴. به خاطر زبان تندِ پست قبلی همینجا رسما از یکی (شیطونه میگه لینکت کنم ) معذرت میخوام.

۵. ترجیح میدم راجع به بقیه چیزا چیزی نگم! البته فعلن.

۶. وای که چقدر این "No Idea" رو دوسش دارم.

 

 ‌Breaking News:

وای که خدا چه مهربونه! یاسمن الان زنگ زد گفت که امتحان فردا کنسله! خدایــــــــــــا هزار تا مرسی...(Batting Eyelashes) --->ده دقیقه بعد از ثبت پست بالا....مونا جونم ایشالله گوشت بشه به تنت! خوش بگذرون تا میتونی هانی مونم(Kiss)

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 13:2 |  لینک ثابت   • 

شنبه پانزدهم دی 1386

Happily Never After

 

و بدین ترتیب

 

        تمام  ا ح س ا س ا ت  داشته و نداشته ام

 

                                                             بـــه ف . ا . ک می روند!

 

**تبصره: چیز هایی که به ف . ا .ک می روند قابل برگشت نیستند!

**آهنگ ها بعضا چیزهای خوبی هستند! --->خواستید از اینجا دَونلود کنید! 3.76MB

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 1:55 |  لینک ثابت   •