تبليغاتX
Carpe Diem

شنبه بیست و نهم دی 1386

Never free...Never me

 

.....و الان

وقتی که نیستی

 تا خودمو  برات لوس کنم

 و تو بوسم کنی

 مجبورم چشمامو  ببندم و دندونامو  انقدر محکم بهم فشار بدم

 که دیگه دردی رو احساس نکنم!

تازه اینم هی بگه:

              "باز دوباره صبح شد

                                  من هنوز بیدارم

                                                   کاش می خوابیدم

                                                                      تو رو خواب میدیدم!"

 

۱: مهم نیست شما کارتان را بکنید!

۲: نیست که غم و غصه هایم کم است....خدا یکی یکی عزیزانم را میگیرد! عشخم رو هَک کردن. پَسِش میگیرم! واسه ی این عشخم میخوام بجنگم!

۳:ای بابا!

۴: هوای سوزناک...واقعه ی سوزناک...آهنگ سوزناک...چه شوَد!

۵: آهنگ رو حتمن گوش کنی...باشه؟

 

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 23:47 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386

ShUt Up

 

این روز ها خدا بدجوری با من بــــــــــد صحبت میکند!

میگویم: نمی خواهم این زندگی را ! بگیرش! مالِ خودت اصلن!

میگوید: خفه شو!

میگویم: خدا جان! مگر زور است؟!

میگوید: خفه شو!

میگویم: پس دیگر نگویی "سمیه! چرا؟!" باشد؟!

میگوید: خفه شو!

خفه میشوم. هرچه باشد خداست! خوب نیست تو رویش واستی!

***

۱: کارهای عجیبی میکنم ها! خودم کفم برید! برگه ی امتحان فنون و صناعات ادبی رو سفیدِ سفید دادم...آخه همش داشتم از پنجره بیرون و میدیدم...انخده آفتابِ سردشو دوس داشتم...میارزید!

۲: وقتی انتظارش را نداری...یکی از آن دور دور ها زنگ میزند و میگوید:" امروز خوشحال بودم...زنگ زدم ببینم تو هم خوشحالی یا نه!" و تو یک نفس عمــــــیق می کشی و خوشحالی از اینکه مرزهای جغرافیایی هیچ چیزی از دوستی ها کم نمی کند. مرسی! نیاز داشتم!

۳: لطفا مواظب دلهایتان باشید! قابل توجه بعضی ها!

۴: این روزها که میگذرد....میگذرد دیگر! به هر گنـــــــدی که شده!

۵: خاله ام را میخواهم...با ملیکا و مهنّای دوست داشتنی اش! دارند میآیند...می خواهم بغلش کنم...همه چیــز را برایش بگویم و با هم خوب تا صبح گریه کنیم...خاله م منو میفهمه! میفهمی؟!

۶:دارم به "شعرهای انگلیسی" فک میکنم که فردا ۸ صبح باید تجزیه تحلیل شان کنم! اگر آفتاب بگذارد البته! طفلکی ها! به نظر من یک ترم مشروط شدن برای هر دانشجو نیاز است! جزو نیازهای اولیه! خب البته زدن این حرف کمی بعید بود از من! میدونم!

 

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 0:58 |  لینک ثابت   •