Carpe Diem
من و من و من و ادبیات و موسیقی و فیلم و تو و تو و تو و همه چی!
شنبه هجدهم اسفند 1386
And I really mean it
از این مدل "دیشب" ها که....
سرت داره منفجر میشه...همه ی محتویات معده ت میاد تو دهنت....بلند بلند گریه میکنی...اطرافیانت هم...مامانت کنارت گریه میکنه...خواهرت کمی اون طرف تر...و حتی دختر خاله ای که هیچ وقت هیچ احساسی نسبت بهش نداشتی!...که هق هق بزنی و مجبور باشی تمام تماس های تلفنتو خیلی خونسردانه جواب بدی...که بدونی اساسی ترین چیزهای زندگیت اون طوری نبوده که خودشو نشون میداده... که بیای خونه ت...که دیگه "8->" برایش معنی نداشته باشه...که دلت به حال همه چی بسوزه...که طفلکی ترین آدم های دنیا باشی...که خیلی چیزای دیگه که....
آره از این مدل دیشب ها!
می فهمی چی میگم آدمِ عوضی من؟!
نه عزیزم! با تو نبودم ....تو کارتو بکن!
سرت داره منفجر میشه...همه ی محتویات معده ت میاد تو دهنت....بلند بلند گریه میکنی...اطرافیانت هم...مامانت کنارت گریه میکنه...خواهرت کمی اون طرف تر...و حتی دختر خاله ای که هیچ وقت هیچ احساسی نسبت بهش نداشتی!...که هق هق بزنی و مجبور باشی تمام تماس های تلفنتو خیلی خونسردانه جواب بدی...که بدونی اساسی ترین چیزهای زندگیت اون طوری نبوده که خودشو نشون میداده... که بیای خونه ت...که دیگه "8->" برایش معنی نداشته باشه...که دلت به حال همه چی بسوزه...که طفلکی ترین آدم های دنیا باشی...که خیلی چیزای دیگه که....
آره از این مدل دیشب ها!
می فهمی چی میگم آدمِ عوضی من؟!
نه عزیزم! با تو نبودم ....تو کارتو بکن!
نوشته شده توسط Somayyeh
در 12:34 | لینک ثابت
•
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
On the road again
بعد از یک غیبت صغری به اینجا آمدیم ببینیم چه خبر است!
به علت ذیغ (؟!) وقت میرویم به سراغ آنچه بر ما گذشت:
__طبق معمول ترتیب زمانی را رعایت نمی کنیم__
به علت ذیغ (؟!) وقت میرویم به سراغ آنچه بر ما گذشت:
__طبق معمول ترتیب زمانی را رعایت نمی کنیم__
- الان مشغول استفاده از مرور گر فایرفاکس بوده و از اینکه در اینجا گزینه ی سِلِکت اُل با گرفتن کنترل اِی (در بلاگفا) کار میکند خوش حالم!
- بعضا گوش دادن به آهنگ هایی که هیچ چیز ازش نمی فهمی بدک نیست! حس با کلاسی به آدم میدهد ها!
- وای خدایا! با یاسی مشغول مکالمه بودیم در انجمن که ناگهان دکتر داوودی بی خبر وارد انجمن شد و در یک اقدام انتحاری نه گذاشت و نه برداشت و گفت:"وبلاگ قشنگی داری دخترم!" و من جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم:"وای استاد! شما مگه وبلاگمو خوندین؟!" و نظر ایشان مثبت بود و درخواست کردند که بیشتر و مرتب تر بنویسم. من البته کمی خجل شدم زمانی که یادم آمد اینجا بعضا عده ای از استادهای ناز و دوست داشتنی مان را بهره مند ساخته بودم از الفاظ رکیک و بعضا در خور شأن! (اگه بدونین چه حس خوبیه بدونی دکتر داوودی وبلاگتو میخونه {دِی دریمینگ!})
- ساعت 7:30 شب 4 اسفند بود و من در کلاس intro A مشغول توضیح دادن ضمایر ملکی بودم که مریم پیامکی فرستاد با این مضمون :"سلام سُمی! تو میدونستی فردا ساعت 5 صبح باید آماده باشیم جلو در جنوبی دانشگاه؟! حرکت به قشم!" من اولش کمی چشم هایم را مالیدم...بعد دیدم سر کلاسم و ضایع است که موبایل بازی کنم! سریعا به شاگردان عزیز تر از جان چند تمرین دادم و گفتم:"Do these exercises as fast as possible" کلاس را ترک کرده در کمتر از 45 ثانیه 3 تماس تلفنی بر قرار کرده و به این ترتیب بود که به ناگهانی ترین سفر عمرم رفتم!(البته من تصورم از یک ماه قبلش این بود که هفته ی سوم اسفند خواهیم رفت! اما 5 اسفند بوده زمان تصویب شده و من هم بی خبر از همه جا!) ساعت 9 شب خود را در خانه یافته و تصور اینکه من چطور تا 5 صبح تمام کارهای قبل از سفر (شستن لباس, خشک کردن, چیدن در کوله پشتی، رفتن به حمام، انتخاب کفش, تعمیرات جانبی کفش, تمیز کردن آن, آماده کردن وسایل شخصی مانندِ مسواک و خمیر دندان و چاقو و حوله و صابون و عطر و غیره و ذلک!, کم حجم سازی آهنگ های مورد نظر برای استفاده ی بهینه ازmp4, دانلود کتاب های صوتی مورد علاقه و دخیره سازی آنها روی mp4, چت کردن همزمان, برقراری چند تماس به طول مدت 2 ساعت و خداحافظی از عزیزان و کسب حلالیت! و کلی کار ریز و درشت دیگر!) خالی از لطف نمی باشد!
- خاطرات سفر بس طولانی و زیاد میباشد! اینجا به Abstract ی بسنده کرده و مفصلش را بعدن ها شاید گفتیم! ازاینجا یک روزه رسیدیم بندر عباس! بعد به قشم رفته و یک روز و نیم از عمر با عزتمان را آنجا تلف کردیم! چه پول های بی زبانی که خرج نکردیم! چه چیزها که نخریدیم! من که طاقت گرما را نداشته نزدیک بود تلف شوم! این دفعه هوا وحشتناک گرم بود! من هم که دیدم منطقه آزاد است آنجا, سعی کردم آزاد باشم :دی! آی حال میداد با دمپایی پلاستیکی توی پاساژ ها راه میرفتیم و بعضا برای آنهایی که بهمان میخندیدن بای بای میکردیم! نکته ی جالب این بود که به هر مغازه ای که پا میگذاشتم فروشنده اصرار شدیدی داشت که "دختر خاله! تو بچه ی شمالی مگه نه؟!" و مسلما پاسخ من منفی بود! خلاصه از آن جهنم که خلاص شدیم خود را در شیراز یافتیم.یک روز و نیم مان هم آنجا سپری شد. به تخت جمشید هم رفتیم که من مثل پارسال به دنبال یک توریست بودم که برای لحظاتی هر چند کوتاه از رشته ام استفاده ی کاربردی کنم:دی! و از قضا که این بار مرد میانسال ژاپنی را کشف کردم! خلاصه! یک شب را هم در یزد به خرج کردن ته مانده های پولمان گذراندیم! فردا عصرش هم سُر و مُر و گنده در خدمت خانواده ای بودیم که دلمان برایشان تنگ شده بود!
- وقتی آمدیم شبیه دختر بندری ها شده بودیم! جوش ِزیر پوستی هم زدیم !
- کاش وقت بیشتری داشتم تا چیزهای بهتری برایت میخریدم(همش!)
- در کمال نا باوری همگان تمام کلاس هایمان را شرکت فعال کرده و ردیف اول هم مینشینیم تا ببینیم چه میشود آخر! ولی خدایی چرت محض هستند اکثر قریب به اتفاق شان!
- امشب یک کادوی غیر منتظره از نسترن دریافت کردیم که فوق العاده مشعوفمان کرد. (مرسی! از اون مدل مرسی ها که خودت میدونی:-*) سری کامل Due South =به سوی جنوب!
- ان تذکر هایی که میدادیم تحت عنوان :"بعضی ها مواظب دلشان باشند!" برای الان بود! دیدی چی شد؟!
- این روز ها در دانشگاه ما پدیده ی فوق العاده ای رو به وقوع است! البته دو تا پدیده! به موقع به آنها نیز خواهیم پرداخت!
- به زودی آدم مهم تری میشوم! البته از نوع متواضع ش!
- فکر هایی در سر دارم که تا این خانه تکانی لعنتی تمام نشود نمی توانم به آنها بپردازم!
- نصیحت شدیم که به داشتن قصد ازدواج فکر کنیم هنوز که جوان و شاداب و خوشگلیم! ولی من با نصیحت خشک و خالی که خر نمی شوم آخر!
- دغدغه هایم همچنان با شدت و ضعف به قوه ی خودشان باقی و پا برجا هستند!
- و تا یکی از بزرگ ترین روزهای زندگی من تنها 15 روز دیگر باقی مانده است...
- بعضی ها هم نوبرش را آورده اند!
- وقتی که دقیقا به یک دی وی دی رایتر نیاز داری و کسی خیلی غیره منتظره یکی برایت میخردو به تو هدیه میدهد میدانی باید چیکار کنی؟! باید لپش را بکشی! محکم! انقدر دردش بگیرد که دیگر از این کارها نکند! (مرسی و تشکر خالی که فایده نداره! :"> )
- راستی یادم باشد برایتان از 24 سالگی ام بگویم!
نوشته شده توسط Somayyeh
در 23:6 | لینک ثابت
•

