تبليغاتX
Carpe Diem

جمعه هفدهم خرداد 1387

Dead man walking

 

وِلو میشوم روی زمین...زل میزنم به دیوار رو به رو...و شروع میکنم به فکر کردن....هنگ میکنم....هیچ چیز آن طور نیست که باید...دوباره شروع میکنم...این بار به دوست داشتنی هایم فکر میکنم....هنگ میکنم...متنفر میشوم...حالت تهوع دارم....هنگ میکنم....باز هم فکر میکنم...به تویی که باید منتظر اطلاع ثانوی ات باشم...به تویی که زندگی میکنی....به تویی که سعی میکنی حالم را بپرسی....به تویی که سعی میکنی دخالت نکنی...به تویی که دلت برایم تنگ میشود....به تویی که الان داری خوش یا بد میگذرانی....به تویی که برنامه ریزی می کنی....به تویی که حوصله ام را نداری....به تویی که حوصله ام را داری...به تویی که من را میبینی....به تویی که سو استفاده میکنی....به تویی که دلم برایت تنگ میشود....به تویی که حالم را بهم میزنی...به تویی که دوستت دارم...به تویی که دچارم کردی....به تویی که دچارت کردم....به تویی که غمگینی....به تویی که نیروی فوق العاده می خواهی...به تویی که کادو میخواهی...به تویی که عاشق شده ای.....به تویی که سربه زبری...به تویی که حتی خودت هم نمی دانی کیستی....به تویی که بازی میکنی....به تویی که بازی ات میدهم...چشمانم را میبندم....خیلی میسوزند....حوصله ی گریه ندارم....چشمانم را باز میکنم....سرم درد میکند....سرم خیلی درد میکند....دوباره فکر میکنم....همه را مرور میکنم.....همه را با دقت مرور میکنم...سرم دارد منفجر میشود...باز هم مرور میکنم.... چیزهایی که جا افتاد را اضافه میکنم....نتیجه، دنبال نتیجه میگردم....نه این نه....نه این یکی هم نمیتواند نتیجه ی خوبی باشد....هنگ میکنم....خیلی هنگ میکنم....همه چیز دور سرم میچرخد....دو دستی به موهایم چنگ میرنم...تاریک میشود....دیوار روبه رو را نمیبینم....خفه تر میشوم....

 

و "نقطه" اینبار بهترین چیز بود به شرط انکه دیگر "سرِ خط"ی وجود نمی داشت.

 

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 0:37 |  لینک ثابت   •