شنبه نوزدهم مرداد 1387
Happy hmmmmm, Birthday

بعضی ها آنقدر دوست داشتی و عزیز هستند
که تو از اینکه دوستشان داری
به خودت می بالی!
...
اولش بدمون میومد از هم...هر دو مون فکر میکردیم که اون یکی چقد لوسه!
بعدش با هم شروع کردیم به درست کردن مجله ی آموزشگاه...خیلی اتفاقی خیلی به هم نزدیک شدیم!
(یادته اون تابستون؟ Miss Mehri, You are in the class! why do you speak farsi
)
بهم نزدیک شدیم
خیلی بهم نزدیک شدیم!
و من چقدر همیشه از با تو بودن سیر نمیشدم....
و من چقدر با تو همه چیز داشتم...
و ما چقدر با هم خوب بودیم...
و ما چقدر کارهای هیجان انگیز کردیم...
چقدر با هم خندیدیم...
چقدر با هم گریه کردیم...داد زدیم...فحش دادیم...
و چقدر پارک و رستوران و کافی شاپ رفتیم!
و چقدر خرید کردیم!
و چقدر اینور و اونور رفتیم!
و چقدر تلفن کردیم بهم! روزی چند بار؟!![]()
و چه همه اتفاق ریز و درشت دیگه...چه همه اسم مستعار...چه همه نقشه...چه همه کلمه ی خاص خودمون...
چقدر دوست داشتنی بود لحظه هامون...
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که این "چقدر"ها هنوز هم هستن....هنوز ادامه دارن...هنوز هم خوبن...
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که امروز تولد "تـــــو "ه....
و من چقدر خوشحالم...من چقدر خوش به حالمه که می تونم از همینجا کلی بغلت کنم و ببوسمت و تولدت مبارک بهت بگم...
"تــــو" همیشه ی همیشه "هانی مون"ِ "جیگر"ِ منی یااااااا! (هـــــاگِ گنده!)
لُپتو بکشم![]()
![]()
![]()
"تولدت مبارک" مونا یـــــــــــــــــــی ![]()
![]()
************
پ.ن: تولد مونا جونمه! قابل توجه اون دسته از عزیزان![]()
پ.ن: مونا! یه عالمه کادوهای "یه عالمه..."ای تو چی کار کنم؟
یه نقشه ای...چیزی
بجنب!
پ.ن: هـــــــانی مون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخیش!
پ.ن: هر کی مونا نداره....یه عالمه زبون درازی و یه عالمه دلش بسوزه!![]()
![]()
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
Ce n'est pas comme ca
صحبت میکنیم....از بی حوصلگی این روزهایش میگوید...از ندانستن هایش! میفهمم...تصمیم میگیریم...میرویم....او به سمت "پستو"و من به سمت "نارنجی"! تنهای تنها!
۱۸:۰۰عصر:
تمام میشود...دیسک اول فرانسه...شادی را با تک تک سلول های بدنم حس میکنم! من گوش میدهم پس هستم! من می نویسم پس هستم! من میشل توماس را عاشقانه دوست دارم پس هستم!
۱۸:۰۵عصر:
هندزفری را درمیاورم...اسپیکر فریاد میزند....من بالا و پایین میپرم...من بلند آواز می خوانم...میرقصم! مسواک میزنم...صورتم را کفی میکنم و کلی شکل خنده دار با کف درست میکنم و از ته دل میخندم! چقدر احساس بچه های پیش دبستانی را دارم....خوشحال و شاد و خندانم....!!! حاضر میشوم...
۱۸:۳۰ عصر:
چیپس و پنیر و نودلز و رست بیف و دلستر لیمویی! می خورم! عکس میگیرم...دفترم روی میز است...می نویسم:"امروز دختر خوبی بودم. فرانسه ها رو نوشتم.ظرف ها رو شستم. با بابابزرگ کلی حرف زدم..."
۱۹:۱۴عصر:
به خانه برمیگردم...هنوز پرم از شادی...همه جا را مرتب میکنم...فرانسه ها را مرور میکنم...به او فکر میکنم...به تو فکر میکنم....به خودم فکر میکنم...غصه در یک قدمی ست! پس دیگر فکر نمیکنم!...لبخند میزنم...به دایی زنگ میزنم:"الو! سلام جیگرم! من خونه م..فاطمه هنوز برنگشته زنگ زد گفت هنوز طول میکشه کارش. دایی بستنی بخری ها!...کیم اسپیرال هم یادت نره...میدونی که من همیشه دوست داشتم...زود بیا پس...."..کلی میخندیم و قوربون صدقه ی هم میریم!
۲۰:۴۵ شب:
دایی میآید...خوشحال تر میشوم...کلی شکلک بازی میکنیم! کلی دستم را گاز میگیرد و با ماژیک برایم ساعت مچی درست میکند!...من فقط قلقلکش میدهم و او موهایم را میکشد...شادمانه میخندیم...به او زنگ میزنم و از امروز عصرمان میگوییم...میخندیم...پشه ها هنوز هستند!...دعوایش میکنم به خاطر پشه ها!...یادم میرود بهش بگویم پشه ها چقدر آدم را یاد زندگی کردن می اندارند!...فاطمه می اید...شربت می اورد...بستنی می اورد...شام می اورد...همه را هم جمع میکند و می برد!...صحبت میکنیم....از همه چیز و همه جا...بیشتر از کنکوری ها!
۲۳:۰۰ شب:
"ترانه ی مادری" می بینیم...در تاریکی!....تمام میشود...دایی می خوابد...فاطمه فیلم می بیند...من سراغ دفترم میروم...نوشته امروز عصر را می بینم...شروع میکنم به پاک کردن...دوباره همانجای قبلی می نویسم:
"I'm in serious shit, I feel totally lost, If I'm asking for help, It's only because, being with you, has opened my eyes, Could I ever believe, such a perfect surprise??!"
دفترم را می بندم...
چشمانم را هم...
فکر میکنم...!

