سه شنبه دوم مهر 1387
Madrigal
"باسمه تعالی"
با سلام ،
نظر به خواهش دوستان و آشنایان و حتی دشمنان و حسودان و عنودان ؛ و در راستای اعلام دلتنگی ها و علی الخصوص نگرانی های مورد و بی مورد برخی از عزیزان منوط به اینکه این تابستان ما کدام گوری بودیم و چه بر سرمان آمد؛ وظیفه ی شرعی و انسانی خود دانسته که کمی اعلان موقعیت کنیم!
طبق معمول و بدون رعایت فواصل زمانی، هر چه از هر جا یادمان آمد، را مینویسیم:
-
مهم: برنامه ی "کارشناسی ارشد" امسال به طور کلی از زندگی مان حذف شد! دلیلش هم به خودمان مربوط است! اگر کسی احساس کرد که به او هم مربوط است، باید بداند که احساس در 99% شرایط به آدم دروغ میگوید!
هنوز تصمیم جدی برای ارشد گرفته نشده است! اما خیال همگی و اول از همه خودم راحت که امسال حتی شرکت فیزیکی هم نخواهیم کرد. ادبیات انگلیسی ست نه کشک و دوغ عزیزانم!
-
بنا به دلایلی کاملا شخصی (!) سه سفر به تهران داشتیم. اولی و دومی کمتر از یک هفته به طول انجامید و این آخری که به تازگی فارغ شدیم ازش مدت 3 هفته به درازا کشید. اگر بخواهیم سفرنامه بنویسیم برایتان خودش چندین پست میشود! همین قدر بس که چه ها که بر ما نگذشت! چه جاهایی که نرفتیم! چه آدمهایی که ندیدیم! چه چیزهایی که نشنیدیم و ندیدیم! چه و چه و کلا خیلی چه! پر بود از همه چیز! همه چیز که میگویم یعنی همه چیز! به یک سری نتایج سازنده در زندگی رسیدیم! به صورت کلی هیجان انگیز بود به مقدار زیاد! اگر یک سری چیزهایش را حذف میکردیم خدا میشد!
-
از سری آزمون های ESOL دانشگاه کمبریج، در طی یک اقدام انتحاری ، در آزمون FCE ثبت نام کردیم! قابل توجه عزیزانی که این آزمون را با TOEFL مقایسه کردند باید بگویم که هزینه ی هر دو آزمون یکی ست با این تقاوت که FCE لایف تایم است! یعنی تاریخ انقضا ندارد ولی TOEFL بعد مدت دو یا چند سال منقضی میگردد! استفاده از TOEFL برای موارد خاصی است و لی FCE مدرکی ست که نشان میدهد شما به حدی از Fluency در انگلیسی رسیده اید. اطلاعات جزیی تری هم اگر خواستید به من ربطی ندارد! کسی میداند تا 6 دسامبر چند روز دیگر مانده است آیا؟!
-
در اواسط مرداد ماه بود که به طور اتفاقی سری به سایت دانشگاه زدیم. چیزی نگاه مان را به خود جلب کرد! بله....یازده و نود و چهار صدم! و این یعنی ما مشروط شدیم! آنقدر هیجان زده بودیم که نگو! خیلی زیاد کیف دارد که به خاطر شش صدم آدم مشروط شود...اولش نمیدانستیم که باید الان غصه بخوریم یا اینکه گریه کنیم یا اینکه بدو بدو برویم دانشگاه گدایی نمره و این چرندیات ! بعد از چند نفس عمیق کلی کیف کردیم و کلی خندیدم به این جماعتِ شادِ حاضر در دانشگاه! حس فوق العاده خوبی داد! و اینکه کلی شادمان کرد! یک جور حسِ خاصِ دوست داشتنیِ بغل کردنی! اینکه بدانی که وقتی چیزهایِ تجویزی به تو صفر است، نتیجه ی خواسته شده از طرف همان ها باید صفر باشد! و اگر چیزی بالاتر یا پایین تر از صفر بود باید شک کنی که کاسه ای زیر نیم کاسه است! خوشحالیم زیاد که این تعادل را برقرار کردیم! اگر کسی اسم اینها را توجیه گذاشت، لابد این طوری راحت تر بوده دیگر!
فعلا همین ها را در چنته داریم! اگر چیزی یادمان آمد اضافه میکنیم . البته با علم به این موضوع که: "Some Truths are better left unsaid!"
و اما
برای نسترن:
دوست داشتم روز تولدت بودم ! دوست داشتم یک تولد هیجان انگیز برایت میگرفتم! دوست داشتم دیگر، به کسی چه! خیلی دوست داشتنی هستی و خوشحالم که هستی و خوشحالم که از این به بعد حتی بیشتر هستی. و حتی خوشحال ترم از اینکه : "You just felt you love your stuff!"
برای بچه م:
بچه ای دارم بهتر از برگ درخت! دل همه بسوزد لطفا! 15 سالش است اما از من بیشتر میفهمد! خب می فهمد دیگر! به کسی چه! اوج شعور و شخصیت است! حاصل دسترنج خودم است :دی! تازه مدرسه ی رشد هم قبول شد تا ثابت کند مثل مامانش نمونه است! امتحانات زبانش را هی فِیل میشود و لی هی یک ترم بالاتر میرود! درست و دقیق عینِ مامانش! بچه به مامانش نرود به کی برود خُب! کلی زیاد دوستش دارم بچه ام را! با هیچ بچه ای هم در دنیا عوضش نمی کنم. یکی یه دونست!
برای یاسمن:
میدانم که حس در 99% شرایط به آدم دروغ میگوید! اما احساس میکنم خیلی ازت دور شدم...نمیدانم شاید به خاطر همین غییت کبری بوده لابد! یاسی، دلم خیلی زیاد برایت تنگ شد! برای "سگ" گفتن هایت حتی! کجایی تو دختر ؟! نکند برای من هم Appear permanently offline شده ای ، ها؟! کله ات را که دوست داری؟ نمی خواهی که کنده شود؟ ها؟!
برای هملت:
آن دور دور ها که هستی، بیشتر احساست میکنم! از آن معدود آدم هایی هستی که همیشه هر کاری از دستشان بر بیاید را انجام میدهند، بی مزد و منت! و این خیلی خوب است و خیلی قابل تقدیر و احترام. مرسی در ابعاد خیلی زیاد!
برای Do Not Exist :
با شما بسیار زیاد عریضه و سخن داریم! خودش کلی پست میشود! به موقع خدمت میرسیم!
برای آرش:
من و تو مصداق عینیِ :"بودن یا نبودن" هستیم! نه اینطور بگویم بهتر است: "بودن و نبودن". خیلی جالبیم! خیلی!
برای بابایی:
تنها کسی هستی که من عاشقانه صدایش میزنم : "بابایی!" تنها کسی هستی که پر میکنی مرا از خوبی! از بودن! از ساده بودن! از دوست داشتن! از خوبی! و باز هم از خوبی! من از اینکه "نی نی"ِ تو هستم عاشقانه خودم را دوست دارم! بابایی! بابایی! چقدر خوب است که میدانم همیشه بابایی دارم که با تمام احساسش سوالهایم را جواب میدهد. با تمام وجودش نی نی اش را دوست دارد. همیشه برای نی نی اش دعا میکند و همیشه میداند که نی نی اش ، نی نی اش میماند....حتی خیلی سالهای بعد! حتی زمانی که مامانی بیاید! بابایی خیلی خوبی! بهترینی! واقعا هستی! راستی یادت نرفته که هنوز 996 تای دیگر طلبکاری ها بابایی!
و اینکه
برای مونا:
این مدت که با تو بودم خیلی زیاد خوب بود...خیلی زیادتر ! مونا! احساس میکنم هیچوقت نتوانستم حس واقعی ام را نسبت به تو بیان کنم. تو تنها کسی هستی که من با تک تک سلول های بدنم در هر شرایطی دوستش دارم! در هر شرایطی! حتی زمانی که اس ام اس های "گاوی" میفرستی! همیشه و همیشه برایم مهمی! تنها کسی هستی که هیچ وقت در موردِ تو نگفته ام"به سوراخِ جورابم!"(و میدانیم که همه این لفظ را روزی حتی برای عزیزترین کسانمان ممکن است به کار بریم!) مونا! چرا تو این همه خوبی و صادق و صاف و دوست داشتنی؟ مونا! نمیدانم در این مدت حتما احساس کردی که شاید خیلی دارم نظر میدهم یا چه میدانم خیلی فضولی میکنم در شخصی ترین مسئله ی زندگیت...اما واقعا نمی خواهم که ....(میدانی دیگر! قبلا صحبتش را کرده ایم) میدانم که بهترین و درست ترین تصمیم را میگیری! مثل همیشه! مونایی من دخترکش را دوست دارد و میدانم که مونایی هیچ وقت یادش نمیرود که چقدر توانایی نامحدود دارد و چه کارهایی که میتواند بکند! موناییِ من! دوست دارم یک کتاب مشترک بنویسیم! واقعا دوست دارم! میدانی که میتوانیم پرفروش ترین کتاب دنیا را بنویسیم! اگر پایه بودی (مجبوری:دی) خبرم کن! راستی! این ها هم توی برنامه های دو نفری مان بود: "زیان- زبان دوم- رژیم :دی- کار- هممممم کتاب خوانی و سریال و فیلم!" بعدا نگی نگفتی! گزارش لحظه به لحظه هم یادت نرود :دی! و اینکه: we re gonna make it!>:D< هانی مونمی دیگه! پیرهنم رو هم یه عالممممممه دوسش دارم.
والسلام!

