تبليغاتX
Carpe Diem

دوشنبه ششم آبان 1387

":(!"

 

اوضاع خوبی ندارم...

شاید ظاهر امور این را نشان نمی دهد، اما

ا آن مدل هایی هستم الان که فقط سعی میکنم ظاهر را خوب نگه دارم، از آن مدل هایی که مثل آرامش قبل از طوفان است، از آن مدل های خیلی ترسناک...

از آن مدل هایی که دوستشان ندارم، از آن مدل هایی که به عمق نمی رود، از آن هایی که شاد و خوش و سرحال و عادی به نظر میرسد و فقط به نظر میرسد !

از آن مدل هایی که وای به روزی که خسته شوم ازش! از آن هایی که از کنار همه چیز راحت می گذرد، از آن هایی که به دغدغه هایش فکر نمی کند اصلا و سعی میکند به جای اینکه خودش را گول بزند، به هیچ چیز فکر نکند !

از آن مدل هایی که زود عصبانی میشود، زود خسته میشود، زود سرش درد میگیرد، هیچ چیز را جدی نمیگیرد، همه چیز خیلی زود یادش میرود...

از آن مدل های لوسِ بی خودِ دوست نداشتنی!

چرا همه چیز خوب به نظر میرسد وقتی هیچ چیز خوب نیست ؟! چرا وقتی دیگر حتی کیف و کفش نایکی ام خوشحالم نمیکند، وقتی دیگر امتحان اف سی ای برایم مهم نیست ، وقتی برای لسن پلن نوشتن یا خریدن جزوه های دانشگاه هیچ انگیزه ای ندارم، وقتی با تک تک سلول های بدنم حس میکنم لبخندی که میزنم فقط برای این است که بگویم :"اوکی! ولش کن! بی خیال"، چرا با این همه باید باز هم از آن مدل ها باشم ؟!

چقدر این روز ها ، هر لحظه اش که میگذرد، تمام زندگی یه ۲۰ ساله ام در ذهنم مرور میشود و من چقدر این مسئله برایم آزار دهنده است !

چقدر این روزها دلم یک مسافرت می خواهد به یک مقصد نامعلوم ! به شرط اینکه ذهنم را با خودم نبرم !

نمیدانم چرا اینقدر دلم میخواست حداقل این روز های سال اینطوری نبودم...آبان را با تمام وجود همیشه دوست میداشته ام ...همیشه ! ولی این روزها خیلی غمگین اند...

دلم می خواهد یک نفر که حتی فکرش را نمیکنم به طور خیلی اتفاقی این روزها برایم ایمیلی بفرستد، یا اس ام اس یا تلفنی! و فقط بگوید می خواستم ببینم خــــــــــوبی یا نه ! یک نفر باشد که من حتی فکرش را هم نتوانم بکنم ! وای که چه خوب است اینطوری !

خاطراتم به شدت مرور میشود این روزها ! خوب و بد ! دلم میخواهد بنویسمشان ! شاید این کار را کردم !

چقدر الان همه چیز یک طورِ دوست نداشتنی ست...و من چقدر این را دوست ندارم...

چقدر احساس میکنم که حوصله ی ۴شنبه را ندارم

و این خیلی دردناک است

.

دلم حتی پ.ن هم نمی خواهد که داشته باشد !

چه بد !

 

 

 

 

نوشته شده توسط Somayyeh در 20:6 |  لینک ثابت   • 

جمعه سوم آبان 1387

"Jumped on"



تلفن ساعت یک و نیم نصف شب که یک و نیم ساعت طول کشید
این را ثابت کرد که:

__ من دختر جلفی هستم که شدیدا دوست داشته میشوم!
__ من خودم هستم! خودِ خودم !
__ من آدم های چاقِ زشتِ کچلِ پیر را دوست میدارم !
__ من میتوانم به "مشهد" فکر کنم !
__  من خیلی از این شاخه به اون شاخه میپرم!
__ من میتوانم آدم های پیرِ خسته ی داغون رو حتی اون موقعِ شب بخندونم !
__ من باید یک سری چیزها را رعایت کنم !
__ کفش های نایکی ام از یک نفر شدیدا متنفر است !
__ یک نفر هست ! و خوب است که هست !

کلا دیگر !


نوشته شده توسط Somayyeh در 20:38 |  لینک ثابت   •