تبليغاتX
Carpe Diem

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

Considering the fact...ummm

به این ترتیب در یک شب هیجان انگیز که مونا از من خواهش میکند که براش وبلاگ به روز کنم؛ کِنسیدرینگ ذِ فَکت که امشب شب سختی رو پشت سر گذاشته ؛ من با عشقی سرشار برایش اینکار را میکنم. ( (batting eyelashes

 

** مونا به توچال میرود؛ چون همیشه میترا و مهسا رو به من ترجیح میداده و هیچ وقت نفهمید که... ((broken heart درست شش و ربع روزی که من یک ربع قبلش رسیدم !

 

** اوکی ! مونا به توچال برود ؛ ولی چرا، واقعا چرا منو با مقادیر زیادی و واقعا زیادی از ظرف های کثیف تنها مبذاره؟! میشه از آشپز خونه نگم؟! میشه؟!  و به هر حال علاقه داشتند که وقتی برمیگردن خونه من با عشق سورپرایزشون کنم چون که!

 

** بابایی دوست داشتند که به لبنان بروند ! به هر حال احساس نیاز کردند و ما این فَکت رو با عشق پذیرفتیم....(مونا......یه شب!) ولی کِنسیدرینگ ذِ فَکت که بکنیم به هر حال خوشحال میشدیم بیشتر در خدمتشون می بودیم. است (:دی) خیلی اما Weird بود همه چی! من بابایی ِ خودمو میخوام ... چون که!

 

** مونا در سینما می خوابد؛ و سمیه با خنده های هیجان انگیزش مونا رو هی بیدار میکنه و این خاطره ای میشه برای مونا که هر جا میشینه تعریف کنه! به هر حال دوست داره و مورد علاقه شه چون که! وااای اخراجی های دو رو دیدیم و کلی خندیدیم!

 

** سمیه به OLC میرود در حالی که دلش زیاد تا عاطفه میخواهد! و عاطفه نمینواند که بیاید و سمیه مجبور میشود که به تنهایی با شایان جلسه برگزار کند!

 

** مونا احساس نیاز به پارچه میکند ؛ و متعاقبا ما 3 ساعت با ماشین به دنبال خیابان مولوی میگردیم که ناگهان ساعت 12 ظهر از پیتزا سنگی "لابِلا" واقع در سعادت آباد!!! سر در می آوریم و بعد میفهمیم که مترو چیز خوبی ست!

 

** مونا به مولوی میرود؛ و به مدت یک ساعت از یک مغازه مبلغ صد هزارتومان پارچه میخرد و البته این فَکت رو هم باید کِنسیدر کرد که سمیه نقش به سزا و قابل توجهی در این راستا ایفا کرد! باور اگر نمیکنید صبر کنید تا شیما لباسامونو بدوزه و... (batting eyelashes)

 

** مونا به ستارخان میرود ؛ و سمیه هم به دنبالش (:دی) و با عشقی سرشار 4 عدد شلوار می خریم! نیاز داریم چون که ! و قیمت ها هم باور نکردنی هستند! چیزهای دیگری هم میخریم که ناگهان یادمان می آید سمیه فردا کنکور فوق لیسانس دارد و هنوز کارت ورود به جلسه اش را پرینت نگرفته ! لابد دوست نداشته ! ای بابا!

 

** مونا سخت مشغول تدریس میشود ؛ و در همین حین آقای دکتر و سمیه به "بِنِتون" میروند و سمیه برای سِسایِتی آو داکتِرز متاسف میشود با تک تک سلول های بدنش! واقعا چرا بعضی ها انقدر در سطح مانده اند هنوز (حتی بیشتر از من :پی!)

 

** مونا سخت مشغول تدریس است هنوز و سمیه دلش میخواهد که گلدیس گردی کند و هی خرید کند ! و دلش میخواهد که برای مونا شکلات هیجان انگیز ولنتاین بخرد و دلش چون که میخواهد ! گردنبند صدف دریایی مورد علاقه ی سمیه است و این خیلی خوب است (:دی :پی) و کلا تمام مغازه های گلدیس از سمیه تشکر و قدردانی میکنند چون که او خیلی خوب است (به هر حال دیگه!)

 

** سمیه کنکور فوق لیسانس دارد و ساعت 6 صبح روز آزمون با مونا مشورت میکنند و به این نتیجه میرسند که هنوز میتونیم نیم ساعت دیگه بخوابیم و در نتیجه می خوابند و ....(نیاز به توضیح داره آخه؟!)

 

** "کوکوی کبوتران حرم" و تأتری که مونا و سمیه با عشق میروند و رضا کیانیان و گوهر خیراندیش و مرضیه برومند هم به هر حال دوست داشتند که بیایند! و آیس پَکی که ما مجبور شدیم نصفه رهایش کنیم چون تأتر داشت شروع میشد ! و من هنوز غصه دارد دلم به خاطرش (:دی)

 

** انقلاب هم چیز خوبی ست به هر حال! وقتی هی دلت میخواهد کتاب بخری و هی اینکار را میکنی!! و ناگهان زمانی میرسد که پولهایت تمام میشوند و به هر حال! کلی نظریه برای کلاس EFL مونا صادر میکنیم و کلی خوشحالیم که مونا یک EFL تیچِر است.

 

** و بالاخره مونا به قولش عمل میکند و برای سمیه آب انار میخرد! و ما آب انار خورون به مغازه ی "NIKE" واقع در سعادت آباد میریم و کلی دپرس میشیم و کلی هی همه چی خیلی گرونه ! خیلی زیاد! در این حد که شلوارک NIKE دلش میخواد که 148 هزارتومان باشه! چون که!

 

** از آنجایی که خیابان های الهیه، فرشته، نیلوفر، زعفرانیه و نیاوران مورد علاقه ی من و مونا هستند، تصمیم میگیریم که سری به آنها بزنیم و راجع به مدل خونه ی آیندمون تصمیم گیری کنیم (:دی) ولی از اونجایی که گم میشیم خودمونو ناراحت نمیکنیم وسعی میکنیم از با هم بودن لذت ببریم (>:دی<)

 

** دوست داریم که به کارواش هم برویم! علاقه ست آخه! و هی همه دلشون میخواست که مونا بهشون انعام بده! در این حد که منم وسوسه شدم یه دستمال دستم بگیرم و شروع کنم!! والله! (:پی :دی :دی)

 

** پزشک مامای عزیز دلشان میخواهد که 10 تومان در پاچه ی ما کنند تا فقط ما را در جریان یک بله-خیر بگذارند! دلشان خواسته لابد چون که!

 

** چون که برای برگشت به شهر و دیار خود نیاز به بلیط داریم ؛ سوار بر قطار شهری ، به سمت ترمینال جنوب میرویم و در آن وسط ها دلمان می خواهد که لاین اشتباهی سوار شویم و یه هو خود را نزدیک میرداماد احساس کنیم! از آن حس های غریب (:دی :دی) ! 2 ساعت را با عشق سوار بر مترو سپری میکنیم و چیزهایی میبینیم که آزیتا در بودا ندید! کنسرو آدم رو هم تست میکنیم!! به هر حال دیگه!

 

** دلمان هم هی دلش میخواهد که تنگ شود برای کسانی که شاید فکرش را هم نمیکردیم در این شرایط زیاد به یادشان باشیم! دل است دیگر!

 

 

**** چون در این مرحله ی نوشتن اینها مونا خوابش برده ، من کم کم خودمو ناراحت میکنم و احساس تنهایی میکنم و میشه منم برم بخوابم؟! واقعا میشه ؟!

لذت بسیاری بردیم از مرور آنچه تا اینجا بر ما گذشت و بسی بسیار خوشحالیم که مونا عشق سالهای دور و همیشه مان است با عشق!




نوشته شده توسط Somayyeh در 0:14 |  لینک ثابت   •