تبليغاتX
Carpe Diem

چهارشنبه پنجم فروردین 1388

New Year , New days or something

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که

من این روزهای اول سال رو با عشق دوست دارم

وقتی مثل بچگی هام جلوی تلوزیون لم میدم و کلاه قرمزی میبینم با آقای مجری!

وقتی بعد از هر عید دیدنی پولامو میشمرم ببینم چقد شد این عیدی ها! (چقدر سگِ خالصن اونایی که فک میکنن من بزرگ شدم و عیدی نمیدن!! )

وقتی با لذت هرچه تمام تر مهمونی که میریم شیرنی کره ای ها رو درو میکنم!

وقتی برای عروسی صمیمی ترین دوست دبیرستانم میرم آرایشگاه سرخوش و خوشحال! و اونقدر با موبایل حرف میزنم که خانم آرایشگر دعوام میکنه!

وقتی صب خسته از بیخوابی دیشبش بیدار میشم با موهای تافتی بهم چسبیده و قبل از اینکه چشام کامل باز شن میرم زیر دوش و سعی میکنم بازم بخوابم اون زیر بدون هیچ دغدغه ای!

وقتی مامانم نگران میشه و داد میزنه که داری چیکار میکنی و تو یهو میپری از خوابِ زیر دوش آب!

وقتی محمد میگه : سمیه ! سمیه ! از OLC برات بسته اومده و همه خوشحالن جز من! چون میدونم توش 5 تا کتابه که من باید بشینم و کلی کويز طرح کنم! واینم اولین دغدغه ی سال جدید!

وقتی هر روز با عشقِ سالهای دور و همیشه م تلفنی صحبت میکنم و کلی حس خوب دارم که اون الان نزدیکمه و کفرم در بیاد که چقد سگِ خالصه که نمیاد خونه مون!

وقتی نسترن منو به عیدی و مهم تر از اون به نهار به خونشون دعوت میکنه و من با کله قبول میکنم و این یکم مامانمو کفری میکنه !

وقتی یاسمن با عشق بهم اس ام اس میزنه که عکسا رو براش ایمیل کنم تا برام نقاشی کنه و من کلی زیاد تای با عشق دوسش دارم ! میشه بیای عیدیمون؟ یا تو هم مثل نسترنِ سگِ خالص معتقدی که من کوچیکترمپس من اول باید بیام؟!

وقتی خوشحالم که چقد سریالِ هیجان انگیز روی هاردی که حسین داده هست! و خوشحال تر که نسترن میخواد زحمت رایتشون رو قبول کنه با عشق!

وقتی که احساس میکنم امسال سالِ پر ادکلنی میشه برای من! (سالی که نکوست و اینا!)

وقتی که کماکان منتظر این پارتی که مریم گفته هستم! میشه لطفا پارتی رو سر و پا کنه مریم لطفا؟ میشه ؟! رسما دلم هیجان میخواد در حد ترکوندن!

وفتی دوست دارند که از شیراز برای بعضی ها مهمون بیاد! و به هر حال مهمون حبیب خداست ظاهرا و منم که دیگه با خدا شوخی ندارم!!

وقتی من در حد اوردوز آندرستندینگ می باشم!

وقتی بابام دلش میخواد در یک شب تگرگی به عکاسی در سطح شهر بپردازه و در نهایت طی همون پروسه ی مهمون نوازی و حبیب خدا و اینا یهو ساعت 11 شب شصتاد تا مهمون از اهواز دلشون بخواد که شب بیان خونه ی ما و معتقد باشن که ما خیلی مهمون نوازیم و ما هم به هر حال دیگه !

خلاصه که خیلی این روزا دغدغه ها کمه ! دانشگاه نیست! تاپ ناچ نیست! همه دور همن و بسیار خوب هست و بسیار لذت میبریم و مورد علاقمونه!


پ. ن :

عید اومد

بهار اومد

تو دوری اما !

کلا دیگه!


نوشته شده توسط Somayyeh در 23:11 |  لینک ثابت   •