جمعه هفدهم مهر 1388
"كِش يعني تكرار..."
-- بنده خدا ...تا حالا فك كردي كه اگه جاي اون بودي چكار ميكردي؟
- من؟ ... والله نه فكر نكردم...تو ديگه خيلي داري خودتو درگير ميكني! ولش كن! به من و تو كه ربطي نداره.
-- نمي تونم! حس ميكنم يه جورايي به منم ارتباط داره...احساس نزديكي ميكنم باهاش...ميتوني درك كني؟
- نه! تو ديوونه اي! من حوصله ندارم به اين اراجيف گوش كنم! پاشو بريم..پاشو الاناست كه يكي بياد گير بده بهمون! پاشو ديگه! اينجا امن نيست.
-- تو برو ...من هنوز اينجا كار دارم يكم ديگه. تو برو منم ميام الان…
- دير نكني پس!
تو ميري و من الان تنهام...ميرم بالاتر...بالاترين جاي تپه ميشينم و فكر ميكنم...فكر ميكنم به تمام شباهتي كه بين من و اونه...هوا داره تاريك ميشه و اين باد دوست داشتني داره ميوزه...باد و باد و باد و من چقدر عاشق اين وزيدنش هستم..كه مياد...مياره...ميره...ميبره...بادِ تكون دهنده! من هنوز دارم فكر ميكنم...سعي ميكنم پيداشون كنم...مغزم داره منفجر ميشه...
آها...آره...داره يادم مياد
اون به سختي نفس ميكشيد...مثل من..بعضي وقتا نميتونست نفس بكشه..بيچاره! مثل من...
اون هميشه لبخند ميزد...يه لبخند ابدي رو صورتش داشت درست عين ايني كه روي صورت منه...تو گريه كردناشم اين لبخندش نميرفت؛ عين خودم...واي خدا باوركردني نبود. راستي من كِي گريه شو ديدم؟
اون كله ش پر بود از فكراي عجيب و غريب! فقط بعضي وقتا يهو بعضي از اون فكراش از دهنش ميپريد! منم همين طور م...پرم از اين چيزاي عجيب و غريب كه بعضي وقتا يهو بعضي هاش از دهنم ميپره. چقدر ترسناك!
همين طور داره يادم مياد...اون مثل من حرف ميزد...بلند و آروم...رسا و مبهم..واقعا همين طور بود.
ديدي يادم اومد! اون حتي عين من دلبري ميكرد! لطيف و طناز! موهاش! همين رنگي بودن...تازه اندازه شونم همين بود...به همين بلندي!
خيلي بچه بود...هم سن و سال خودم بود...آره آره! با هم يه مدرسه ميرفتيم..حتي يه دانشگاه...خودشه! هميشه كنار من ميشست!
هميشه ميگفت كه حسين پناهي تنها كسي بوده كه حرفاي دل اونو بلند ميزده! چرا منم اينو ميگفتم ؟ يادمه يه بار باهم به تمام حرفاش گوش داديم...چه تفاهمي داشتيم!
يادم اومد! من و اون با هم غذا ميخورديم! هر جاي دنيا كه بوديم! لباسامون! عين همديگه بود! واي هنوز باورم نميشه! اين همه شباهت...
من همچنان دارم فكر ميكنم و تك تك ثانيه هاي زندگي م رو به ياد ميارم ...تو هستي...تو تك تك اون ثانيه ها...آآآآره! خودشي! خود خودش.
ميترسم. فكرم ديگه كار نميكنه...آخه يادم اومد كامل...پيداش كردم...
پس...پس چرا اونجاست الان؟ چرا ؟ چرا چشماشو بسته ؟ چرا ديگه بازشون نميكنه؟ نفسم ديگه نميكشه...نه!
نه!! اون ديگه اصلا نفس نميكشه...من دارم به سختي نفس ميكشم...اون ديگه رفته...نگفتم بهش نزديكم؟ داره منو صدا ميزنه...باد صداشو برام آورده...صداشو آورده و منو ميخواد ببره...اين بادِ تكون دهنده! گفتم كه مياد...مياره...ميره...ميبره..
.
.
.
.
.
جوابِ زنده بودنم مرگ بود؟

