پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
"بیا باز..."
همیشه احساس میکردم , خدا اگر بخواهد به من لطفی کند , باید خودش را شبیه آدمی کند که من با تک تک سلولهای بدنم حسش کنم. باید بیاید بشیند رو به رویم , بگوید: "سلام سمیه جان ! من خدا هستم اومدم بهت کمک کنم"
بعد من بفهمم که آره ! پس خدا این است ! خدایی که این همه میگن خدا !
این چند روزه
.
.
.
خدا آمد!
روبه رویم نشست.
دستم را گرفت.
و گفت:
"سمیه جان! من خدا هستم , اومدم بهت کمک کنم."
.
.
.
و من با تک تک سلولهای بدنم ایمان آوردم
که او بزرگ است
او مهربان است
او باورکردنی ست
حس کردنی
لمس کردنی
حتی تو اگر همیشه به او بدی کنی
حتی اگر دوستش نداشته باشی
حتی اگر به حرفهایش گوش نکنی
حتی اگر بگویی تو هیچی نیستی
او
خدا
آمد!
تنها یک روز مانده به پایان یک سال خوبی, بدی, شادی, اشک, عشق, تنفر...یک سال پراز همه چیز و هیچ ! و فهمیدم که اگر تا آخر دنیا هم بروی, زندگی همین است و چقدر شیرین است با همه ی تلخی اش ! شیرین است حتی اگر مجبور باشی گریه کنی , درد بکشی, متنفر باشی , غر بزنی و بگویی لعنت به تو !
دلم میخواهد دوچندان شود ! تلاشم برای بیشتر شدن شیرینی ها ! حتی اگر قند خونت بالا برود...شیرینی خوب است همیشه !
.
.
.
خدا که آمد
من
تشکر کردم از او
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا پدری داشته باشم, مادری, خواهری و برادرانی که بعضی وقتها ازشان متنفر باشم ولی همیشه خوشحال باشم که گرم هستند و این یعنی شیرینی !
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه هستم تا در کنارم مونا باشد, نسترن باشد, مریم باشد, یاسمن باشد و خیلی دوستِ دوست داشتنی دیگر تا ما با هم باشیم, بخندیم, ناراحت باشیم,گریه کنیم ولی بدانیم که این خوب است و شیرین که هستیم!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه میدانم اگر حسین نبود, اگر رضا نبود, اگر مهدی نبود, اگر بچه های انجمن نبودند, چقدر همه چی بی روح بود و چقدر دوست داشتنی ست بودن من و این همه عزیز!
برای اینکه سمیه ام ! برای اینکه شاید نتوانم خیلی چیزها داشته باشم, خیلی جاها باشم اما در عوض توانایی هایی نامحدود دارم که تو خوب ازشان خبر داری! برای اینکه میتوانم بهترین باشم, برای اینکه میتوانم بخندانم دوستانم را, اذیتشان کنم, به حرفهایشان گوش بدهم و پرشان کنم از یک عالمه حس زندگی, حس خوب, انگیزه و شیرینی!
.
.
.
خدا که آمد
انقدر بهش گغتم : "دوستت دارم"
که یک چیز را یادم رفت به او بگویم!
اما مطمئنم خودش فهمید که
آمدنش
بودنش
حس کردنش
سپردن دستم به دستش
صدایش
نفس هایش
ارزشمندترین بودند
و چفدر خوب
که
هستند
ارزشمندترین
.
پی.ان : دوستتان دارم و ممنونم که هستید ...سالی پر از حس های خوب, دوست داشتنی و بغل کردنی داشته باشید.
پی.ان2: این خوب بودن و شیرین بودن یعنی همین مونا یی که همین الان زنگ میزند, میگوید ای دی اس الت را قطع کن چون میخوام حالت را بپرسم! و تو با عشق این کار میکنی و با هم تصمیم میگیریم که این لحظه را در اینجا به ثبت برسانیم!
پی.ان3: دلم میخواهد که بازهم به تو بگوید: "از وقتی صدات پر شد تو شبام؛ اون رویایی شدی که نداشتم..."

